|
|
|
|
|
یادی از شهر خاطره (2) مسافرت زمینی در نتیجه مسافت زیاد بین کوئته و پشاور خسته کن می باشد. وقتی از پشاور حرکت کردم شب را در راه سپری نمودم و در مسیر راه ساعت نه صبح موتر عوارض نمود، دوساعت طول کشید تا ترمیم گردد و من از فرصت استفاده نموده کمی به قدم زدن و گردش نمودن پرداختم. نقطه کاملاً فقیر نشین و عاری از امکانات زندگی بود. بازی نمودن کودکان پا برهنه در کوچه های مخروبه و حمل نمودن میوه های خاک آلود و پر از مگس و پشه برای فروش در کراچیهای دستی، لحظه ای مرا متاثر ساخت. ولی برایم تازگی نداشت. بعد از سپری نمودن یکشب در مسیر راه پشاور و کوئته، بتاریخ 10 قوس 1385 ساعت 2:00 بعد از ظهر شنبه در کوئته رسیدم و در نقطه ای بنام "سریّاب" از موتر پیاده شدم. چند قدم پیاده روی نموده و خود را در سرک "کرانی، علی آباد، حسین آباد بروری" که نسبتاً از وسط شهر میگذرد رساندم. مرکز شهر در مجموع تغییر نکرده بود و کماکان ساختار سابقه و چند سال قبل خود را حفظ نموده بود. سوار موتر بس بین شهری شدم و بعد از چند دقیقه در ساحه بروری نقطه ای بنام "کرانی - علی آباد" رسیدم. سیمای بروری خیلی تغییر نموده بود وبا حالت هشت سال قبلش هرگز قابل مقایسه نبود. هشتسال پیش ساحه بروری بیشتر به یک دشت می ماند که در آنوقت تازه مهاجرین افغانی در هرگوشه ای آن تعدادی خانه های پراکنده ساخته بودند و هروقت باران می آمد ساحه بروری چنان گل آلود می شد که مردم به سختی از خانه های شان به بازار آنجا می رفتند و لباسها همه گل آلود می شد. ساکنان آن تقریبا همه مهاجر بودند که در شرایط جنگ و نا امنی افغانستان را ترک گفته و عمدتاً در بروری که ساحه فقیر نشین و متروک شهر کوئته محسوب میشد ساکن می شدند. در یک اطاق معمولی 10 تا 12 نفر عضو یک خانواده زندگی می کرد. در گرمای طاقت فرسای کوئته مهاجرین مجبور بودند که یا کراچی دستی که در آن مقداری میوه و سبزی میگذاشتند در کوچه های خاک آلود برانند و یا خطرات کوههای زغال سنگ را بجان خود قبول نموده و در غارهای آنها به استخراج ذغال سنگ بپردازند. تعداد کثیری کارگران مهاجر در غارهای استخراج ذغال سنگ حیات شانرا از دست دادند و یا معیوب شدند. تازه همین کارگری خطر آفرین و شاقه برای همه میسر نبود! اما امروز ساحه بروری خیلی انکشاف نموده است و سرکها همه پخته کاری شده اند. ساحه گسترده آن با احداث منازل و ساختمانهای رهایشی و عمومی رنگ دیگری بخود گرفته است. بروری در آنوقت یکی از نقاط بسیار فقیر نشین کوئته محسوب میشد، و امروز یکی از بهترین ساحات این سوبه بلوچستان بشمار می آید و قابلیت رشد و انکشاف بیشتر را دارا می باشد. چندین مارکیت نسبتاً بزرگ که لوازم گوناگون و مدرن زندگی در آنها بفروش می رسند در نقاط مختلف بازارهای بروری احداث شده است و ساکنین میتوانند تقریباً همه مایحتاج شانرا از همین بازارها بدست آورند. وقتی در بازار علی آباد پیاده شدم همه چیز برایم تازگی داشت و یابیدن خانه دوستان و خویشاوندان از طریق آدرسی که در اختیار داشتم برایم غیر ممکن بود. مجبور شدم از تلفنخانه برای آنها زنگ بزنم تا مرا ببرند. تا یک هفته، هر بار که از خانه بمنظور رفتن در خارج از ساحه بروری بیرون میشدم راه خود را گم می کردم و با گذشتن از بلاکها و کوچه های گیج کننده بسختی راه خود را پیدا می کردم. اما بروری چگونه توانست قابلیت رشد و انکشاف شهری را کسب نماید؟ نخست اینکه این ساحه از لحاظ موقعیت و عمرانی برای انکشاف خیلی مستعد می باشد و ثانیاً، اکثر ساکنان آن می گفتند که قسمت اعظم انکشافات کنونی مربوط چهار سال اخیر می باشد و امروز از هر چهار خانه حد اقل یکنفر در کشورهای اروپائی کار می کند. بناءً هزینه و مصارف آنها با کارگری در خارج تهیه می شود. پنج سال را در کوئته گذراندم و محل سکونتم عمدتاً در "علمدار رود" بود. روز سوم از کرانی علی آباد سوار موترهای بین شهری شده تا درعلمدار رود و مری آباد رفته و از عده ای دوستان و آشنایانیکه تا هنوز در آنجا بودند دیدن کنم. علمدار رود و مری آباد در مجموع همان ساختار قدیمی شانرا داشتند. از جمله تغییرات کلی و جزئی برداشتن غرفه ها از "سرمیدانی" و "سرای نمک" ترمیم کوچه های بین محل، ایجاد بعضی تالارهای عروسی و نامگذاری کوچه های ساحه مری آباد با نصب تابلوها در ابتدای هر کوچه بود. "گلستان تاون" که در عقب علمدار رود واقع است نیز تا هشت سال قبل از سکنه خالی بود و صرفاً تعدادی منازل پراکنده در آن دیده میشد که در همان سالها ساخته شد. تقریباً هر روز صبح در میدان ولیبال که در ساحه گلستان تاون واقع بود با جمعی از دوستان برای ولیبال بازی می رفتیم و بعضی روزها در ساعات صبح به ویژه در فصلهای بهار و تابستان تا حوض آب که در ساحه گسترده "چاونی" واقع است به قدم زدن می پرداختیم. یاد آنروزها و لحظه ها بخیر و کاش برگشتن به گذشته ها که تمام مصروفیتهارا درس خواندن و مطالعه تشکیل میداد و هروقت خسته و دلتنگ می شدیم به تفریح می پرداختیم، ممکن بود! اکنون مصروفیتها از نوع دیگر شده و نیازمندیهای زندگی نیز افزایش یافته است. در چنین شرایطی، گذشته های شرین بیشتر به یک خواب و خیال می مانند که گویا جنبه های عینی و واقعی نداشتند. وقتی از گلستان تاون دیدن کردم میدان ولیبال را نیافتم و همه جا پر از سکنه شده بود. دیدار از اساتیدیکه مدتی را در نزد آنها شاگردی نمودم برایم تجدید خاطرات بود؛ ملاقات با آنها و لحظه ای از گذشته گفتن و خندیدن برایم احساسی توأم با سرور و تأثر می آفرید. یکی از اهدافم برای رفتن به کوئته انتقال کتابهایم بود که حین ترک کوئته آنها را در خانه دوستان گذاشتم. کتابهایم برایم خیلی دوست داشتنی بود و در حقیقت سرمایه علمی محسوب می شد. طرحهای گوناگون برای استفاده بهتر و بیشتر آنها در نظر داشتم که ایجاد کتابخانه کوچک در گوشه اطاقهای منزل یکی از آنها بود. اما در روز سوم متوجه شدم که متاسفانه همه آنها از اثر بی توجهی اقاریب تکه و پاره شده است و تعداد کثیر آنها به نحوی ناپدید شده بود. صرفاً چند جلد کتابهای معمولی و بعضی دفترچه های مستعمل باقی مانده بود. این عمل بسیار ناراحت و متأثرم ساخت و تمام دوازده روز را که در آنجا سپری نمودم برایم با ناراحتی و تأثر فراوان همراه بود. هنوز هم ناراحتم و هروقت یکایک آنها را بیاد می آورم بیشتر ناراحتم می سازد. پنج سال زندگی کردن در کوئته هرگز به اندازه یکسال زندگی کردن در پشاور برایم بازگو کننده درد و درک رنج مهاجرت نبود. تا زمانیکه در کوئته بودم احساس مهاجر بودن نمی کردم و حتی مهاجرینیکه در آنوقت از کابل در اثر جنگ و نا امنی به کوئته می آمدند مرا چندان متأثر نمی ساخت. عوامل عمده آنها چند چیز است که ذیلاً بیان می گردد: 1- ولسوالی جاغوری در زمانیکه من در آنجا تحصیل می کردم نسبتاً عاری از نا امنی و جنگ بود. خوشبختانه در آنجا درد آوارگی و جنگ را تجربه ننمودم و وقتی در کوئته رفتم محیط آنجا ،برخلاف شهر پشاور، غربت آفرین نبود. باوجودیکه زمینه اشتغال و کارگری در کوئته برای مهاجرین و غیر پاکستانیها خیلی کم است، زندگی در مجموع خوب می گذشت و با ورود مهاجرین تازه وارد به کوئته فضا و شرایط حاکم چندان تغییر نمی کرد. خلاصه، تازمانیکه در کوئته بودم احساس مهاجر و بی خانه و کاشانه بودن را نمی کردم و فکر می کردم دیگران نیز احساس مهاجر بودن را نمی کردند. 2- کوچکی از لحاظ سنی یکی از عوامل دیگر بود که بموجب آن تأثیرات و درد مهاجرت را در آنزمان درکوئته کمتر احساس می کردم. متعاقباً، سطحی بودن و با قضایا سطحی برخورد نمودن عادتم بود. زمانیکه کوئته را بقصد پشاور ترک گفتم بین هجده و بیست سال عمر داشتم. 3- کوئته در مقایسه با پشاور یک جامعه بسته بوده که متعاقباً در آنزمان از فضای فرهنگی نیز عاری بنظر می رسید. مراکز آموزشی که در بین مهاجرین و غیر پاکستانیها فعالیت می کرد نیز متأثر از همین شرایط جمود و خمود بود. ناگفته نباید گذاشت که در سالهای اخیر فضای فرهنگی این شهر پا بپای روند انکشافاتیکه فوقاً بیان گردید رشد قابل توجه نموده است و امروز، بطور نمونه، چندین کتابخانه های بزرگ در ساحه بروری احداث شده که با داشتن کتابهای بسیار جالب و متنوع دارای تعداد کثیر مشتری می باشند. مد آرایش و لباس پوشیدن در بین دختران و پسران نیز تا حد زیادی تغییر نموده است و در مجموع، فضای فرهنگی و اجتماعی زندگی در شهر کوئته بطور قابل توجهی حالت دینامیک را بخود گرفته است. تغییر کوئته از جامعه بسته به یک جامعه نسبتاً باز شاید دلایل متعددی داشته باشد و یکی از دلایل و عوامل آن ادغام تدریجی مهاجرین تازه وارد با ساکنان و باشندگان افغانی- پاکستانی که خود نیز به نحوی مهاجر می باشند و در دوران رژیمهای سابق به آنجا کوچ نموده اند و با مرور زمان تابعیت پاکستانی کسب نموده اند، می باشد. کنش متقابل (انترکشن) که در نتیجه روابط متقابل بین گروههای یک جامعه بوجود می آید، از نقطه نظر جامعه شناسی امروزی نقش برجسته را در تغییر مسیر فرهنگی و اجتماعی جامعه ایفا می کند. نکته قابل تأمل که لازم می بینم در این بخش صرفاً اشاره نمایم اینست که ساکنین نیمه اصلی کوئته در زمان جنگ و نا امنی مهاجرین تازه وارد را به نشانه تحقیر "لالی" و گاهی "اوغوستانی لالی" می گفتند. عده ای از جوانان مهاجر چند صباحی که از اقامت شان در آنجا می گذشت به تغییر لهجه و آرایش مو و لباس به شیوه آنها می پرداختند تا وانمود سازند که اهل کوئته اند نه افغانستان! ولی حالا که تعدادی ساکنان اصلی و نیمه اصلی کوئته (کوئته گیها) همزمان با سرازیر شدن انجوها در کشور، برای کاریابی در افغانستان آمده اند متقابلاً رویش تکلم و زبان شان از طرف افغانستانیها و افغانها مورد تحقیر توأم با یکنوع تنفر قرار میگیرد! دیروز آنها "اوغوستانیها" و "لالی ها" را تحقیر می کردند وامروز همین اوغوستانیها آنها را تحقیر می نمایند. باری! این أمر بیانگر نا رسائیهای گسترده روانی- اجتماعی جامعه ما می باشد و در فرصتهای آینده این موضوع را در نوشته جداگانه ببحث خواهم گرفت. چنین بنظر میرسد که استعمال تحقیر آمیز "لالی" و "اوغوستانی" در سالهای اخیر بعد از حاکمیت صلح و امنیت نسبی در کشور، علیه مهاجرین و افراد تازه وارد در کوئته خیلی تقلیل یافته است. بعضی اوغوستانیهای دیروز، امروز مالک بهترین زندگی در این شهر شده اند که کماکان با همان قیافه و شکل و شمایل وطنی و محلی شان زندگی می کنند. کوئته و پشاور هردو آئینه شرایط متفاوت زندگی مهاجرین افغانی می باشند و هرکدام ویژه گیهای مختص به خود شانرا دارند. زندگی المناک مهاجرین در پشاور مرا با واقعیتها و پیچیدگیهای زیادی که در جامعه کنونی ما وجود دارد نزدیک ساخت و زندگی کردن در کوئته برایم مقدمه ای بود برای آشنا شدن با این واقعیتها. کوئته در آنوقت یک جامعه بسته بود و خارج شدن از این شهر برایم به منزله " تولدی دیگر" بود.
۳۱ ماه حمل ۱۳۸۶ |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 12 بعد از ظهر توسط محمد نعیم دهقان زاده
|
|
||