تبليغاتX
تولدی دیگر
فرهنگ جامعه سیاست شعر و داستان

تعریف تلخ ماندن

یاد داشتی از سال 1385

 

در آخرین شب و ساعات سال 1385 با عالم تنهائی در اطاقم

 قرار دارم. فردا آغاز سال جدید است و اینک بازهم یک سال

 از بهار زندگی ام را پشت سر گذراندم. لحظه ای با خود حساب دهی می کنم؛ پیشرفتها و دستآوردهای یکسال گذشته را

مرور نموده و می بینم که همه اش در "زنده ماندن" خلاصه شده است! این شرایط  است که باید نوع زندگی کردن و زنده

ماندن را تعیین کند و نقش من عمدتاً مطاوعت نمودن با آنست! معلوم است که چنین حالتی برایم خیلی درد آور و آزار دهنده

 است. ولی در شرایطیکه صرفاً سوختن و ساختن جایز است،

مگر ایده "فلک را سقف بشکافیم و طرح نو بر اندازیم" خیالی

بیش است؟! در کشورهای پیشرفته جهان، انسان صرفا برای "ماندن" تقلا نمی کند و او ماندن را بعنوان وسیله برای

"ایجاد کردن" و "شدن" میخواهد. ولی بدبختانه در جامعه ای همچون افغانستان در شرایط کنونی همه "ماندنها" عمدتاً در محدوده "نفس ماندن" خلاصه می شود و تازه همین "ماندن" به تنهائی خود هدف بزرگی را تشکیل میدهد! آن یکی "ماندن" را بعنوان وسیله برای "شدن" و "کردن" میخواهد. این یکی

 "ماندن" را بعنوان هدف نهائی اش می پذیرد! آن یکی تمام

سعی و تلاشهایش برای رفتن و حرکت نمودن به جلو است

تا حتی الامکان اوج بلند تکامل را ازآنِ خود کند. این یکی تمام تلاشهایش برای تداوم جریان "ماندن" است و "نفس ماندن"

را هدف نهائی خود انتخاب نموده است. بقول حافظ: ببین تفاوت

 از کجاست تا به کجا!

 

آخرین شب ۱۳۸۵

ساعت ۱۰:۳۰ شب

+ نوشته شده در  ساعت 5 بعد از ظهر  توسط محمد نعیم دهقان زاده   |