تبليغاتX
تولدی دیگر
فرهنگ جامعه سیاست شعر و داستان

یادی از شهر خاطره

(1)

 

حاجی کمپ در ذهن و خاطره ام مأنوسیت خاصی دارد. شش سال قبل، بارفتنم از شهر کوئته به پشاور فصل نسبتاً جدیدی در زندگی ام آغاز نمودم. همه چیز من جمله مردم، نحوه زندگی، رفتارها و احساسات برایم تازه بود و من می بایستی خود را با این شرایط و محیط جدید وفق می دادم. آری! اینجا بود که کم و بیش با عمق درد مهاجرت و آوارگی آشنا شدم. حاجی کمپ در آنزمان یکی از فقیر ترین نقاط پشاور بود. کوچه های خاکی و تنگ، فقدان امکانات لازم زندگی، وجود آبهای گندیده در امتداد بعضی سرکها و اطراف منازل، برق و گاز نا منظم بخش از واقعیتهای آنزمان حاجی کمپ شمرده می شد. وقتی برق قطع میشد مهاجرین از شدت گرما ناچار میشدند قالین بافی را رها کرده و از خانه های شان بیرون آیند تا کمی خنک شوند. "بسازم و بسوزم" تعریف دقیق زندگی در آنجا بود. مهاجرین مجبور بودند هنگام آذان صبح از خواب بیدار شده و بعد از نماز شان تا یازده و دوازده شب به قالین بافی بپردازند. عده ای فامیلها که توانائی پرداخت فیس کورس فرزندان شانرا داشتند روزانه صرفاً یکساعت آنها را به مراکز لسان و سواد آموزی می فرستادند. وقتی آنها به این مراکز می آمدند با سرو وضع نا منظم که حکایت از خستگی فراوان  روحی و روانی آنها می کرد در کلاسها حاضر میشدند. اکثر آنها فرصت انجام کار خانگی شانرا که صرفا پانزده تا بیست دقیقه طول می کشید نداشتند.

 

پشاور یاد آور ایام تلخ و شیرین زندگی هر مهاجر افغانی می باشد که در هر گوشه ای آن برای سالیان متمادی زندگی پر از فراز و نشیب خویش را در گرمای شدید تابستان و زمستان سرد آن می گذراندند. برایم مهم بود که با زندگی در حاجی کمپ و پشاور غربت و مهاجرت را با تمام وجودم احساس نموده و رابطه ای بین رؤیاهایم و دنیای عینی ایجاد نمایم. درد و رنج آوارگی کاملاً در چهره های آنها مشهود بود. با آمدن طالبان در کابل و پیشرویهای آنها در جنگ، اغلب مهاجرین امید برگشت به وطن و برقراری صلح و امنیت را در کشور شان از دست داده بودند و با نا امیدی و رنج توان فرسا حیات شانرا ادامه می دادند.

 

 پائیز 1380 بود و رسانه ها خبر دادند که گروه القاعده ساختمان دو قلوی مرکز تجارت جهانی آمریکا در نیویارک را مورد حمله قرار داده اند و با ربودن طیاره های مسافر بری آنهارا منهدم ساخته است. این عمل زمینه حمله آمریکا به پایگاههای طالبان و القایده در داخل خاک افغانستان را مساعد نمود. سریال طولانی حاکمیت طالبان و جنگ آنها با جبهه متحد شمال خاتمه یافت. با حمله آمریکا به افغا نستان این سریال به پایان خود نزدیک شد و افغانستان از یک زاویه دیگر در محراق توجه رسانه های جهانی و بین المللی قرار گرفت. روزنه ای بازگشت به وطن و اعاده صلح و امنیت در میان مهاجرین پیدا شد. زندگی بی روح عالم مهاجرت شوری دیگری بخود گرفت که حتی چایخانه های حاجی کمپ رونق گرفتند و تعداد کثیری مهاجرین  به این چایخانه ها می ریختند تا مشتاقانه و بی صبرانه  تحولات کشور شانرا در صفحه ای تلویزونها مشاهده نمایند.

 

مدتی از سرکوبی طالبان توسط نیرویهای آمریکائی گذشته بود و زندگی در افغانستان روال نسبتاً عادی خود را یافته بود. در یک صبح پائیزی شهر خاطره را پس از گذراندن یکسال در آن بقصد کابل ترک گفتم. همانند من کثیری از مهاجرین تدریجاً محلات مهاجر نشین پشاور را ترک نموده که گویا این محلات بعد از مهاجرین خالی از سکنه شدند. پشاور برای سالیان متمادی میزبان مهاجرین بود و با توجه به سابقه تاریخی آن، یکنوع انس و علقه عاطفی فی مابین مهاجرین و این وادی بوجود آمده بود که تا حدی سختی های مهاجرت و زندگی را تعدیل می ساخت. روزیکه مهاجرین افغانی دسته دسته پشاور را ترک می گفتند شاید احساس توأم با شادی و غمگینی داشتند و  پشاور برای مهاجرین و رفتن آنها در خفا اشک جدائی می ریخت و لباس سیاه به نشانه غمگینی بتن کرده بود. عده ای مهاجرین پشاور را ترک نکردند. آنها ماندن را بنا بر دلایل گوناگون به رفتن ترجیح دادند که این خود یکنوع تسلای قلبی بود برای چهره ای اندوهبار و غبار آلود این شهر.

 

 گرچه هر وقت صحبتی از پشاور بمیان می آید بیشتر خاطرات آوارگی با آینده  یأس آلود آنوقت در ذهنم بتصویر کشیده می شوند. ولی گاهی همین تصاویر و خاطرات احساسات و عواطف را در وجود انسان بیدار می سازد و نطفه حرفی برای نوشتن و گفتن را در رحم خیالات و تصورات بسته می کند.

 

 شش سال از زندگی کردنم در کابل و بامیان می گذرد. بتاریخ 8 ماه عقرب 1385 عزم سفر به کوئته را نمودم و تعطیلات پانزده  روزه فرصتی بود برای بازدید از دوستان و اقاریب. پاسپورت نداشتم، مجبور شدم مسیر طولانی جلال آباد و پشاور را برای رفتن و رسیدن به کوئته در پیش گیرم. خوشحال بودم که از این راه به کوئته میروم. زیرا فرصتی بود برای دیدار مجدد از شهر پشاور و حاجی کمپ. آخرین ایستگاه توقف موتر ما نو اده بود که در فاصله نچندان دور با حاجی کمپ موقعیت داشت. ساعت یک و نیم بعد از ظهر در آنجا رسیدم و قبل از آنکه به هوتل رفته و اطاق کرایه کنم بلیط موتر کوئته را برای فردای آنروز از نمایندگی آن بدست آوردم. قرار شد موتر ساعت 11 قبل از ظهر فردای آنروز از پشاور بقصد شهر کویته حرکت کند. قبل از صرف نان شب از هوتل بیرون شدم تا کمی گردش کنم و در سکوت شب خاطرات گذشته ام را به تصویر بکشم. تصمیم گرفتم به حاجی کمپ فردای آنروز قبل از عازم کوئته شدن بروم. بعد از ادای نماز صبح، صرف صبحانه و رفتن به حمام آماده رفتن به حاجی کمپ شدم. یک و نیم ساعت تا11 باقی بود و من با پای پیاده عازم حاجی کمپ شدم. قبل از ورود به آنجا سعی می کردم کوچه ها، سرکها و ساختمانهای اطراف حاجی کمپ را بیاد بیارم. ولی تقریباً همه چیز دگرگون شده بود و در شهر غریبه بنظر میرسیدم. متاسفانه  صرفاً نیم ساعت باقی مانده بود تا قسمت اصلی حاجی کمپ را یافتم، و من می بایستی بر می گشتم تا  موتر بلیط شده را از دست ندهم. در آخرین دقایق از کوچه و منزلی که برای یکسال در آن زندگی کرده بودم و برایم خیلی مأنوسیت داشت دیدن نمودم. خیلی متأثر شده بودم، جلو اشکهایم را گرفته نمیتوانستم و دلم میخواست برای مدتی در آنجا بمانم. ساختمانیکه شش سال قبل در آن بسر می بردم خیلی برایم مأنوسیت داشت. دروازه ها و پنجره های آن با روحم عجین شده بودند و جاذبه خاصی در آنلحظه بین خود و آنها احساس می کردم. مدتی در مقابل آن ایستاده شدم و چند بار تصمیم گرفتم زنگ در وازه را به صدا درآورده  و از صاحب و مستأجر آن اجازه ورود به داخل ساختمان و منزل را خواهش کنم. اما منا سب نبود و خلاف میل و علاقه مفرطم از این عمل صرف نظر کردم. صرفاً ده دقیقه باقی مانده بود که من در حالیکه قلباً نمیخواستم به این زودی از حاجی کمپ بروم با عجله خود را به ایستگاه موتر بلیط شده رساندم. در حالیکه موتر تاکسی با سرعت بطرف ایستگاه در حرکت بود من از طرفی نگران و از طرفی احساس خرسندی و رضایت می کردم. نگرانی من از دیر رسیدن و احتمالاً از دست دادن موتر بود. خرسندی ام از موفق شدن به رفتن به حاجی کمپ و دیدار از آن بود. وقتی به ایستگاه رسیدم موتر هنوز حرکت نکرده بود و گفته شد که سه ساعت بعد حرکت می کند. به اطاق برگشتم و ضمن صرف نمودن چای و رفع خستگی خاطرات گذشته ام را در ذهنم مرور نمودم. پرواز در خاطرات گذشته برایم جالب بود و کاش میشد به گذشته برگردم! ساعت دو بعد از ظهر در موتر سوار شدم و شهر خاطره را در حالیکه خیلی متأثر شده بودم ترک گفتم. زمان می گذرد، ولی خاطرات فراموش نمیشوند.    

   

 محمد نعیم دهقان زاده

24 دلو 1385   

   

+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط محمد نعیم دهقان زاده   |