|
|
|
|
|
تولدی دیگر تأملی در هویت مذهبی و هویت نژادی هزاره ها مذهب و ملیت دو پدیده ای اند که ریشه های شانرا در هر جامعه دارند و جامعه افغانی نیز از این أمر مستثنی نمی باشد. منتها یگانه تفاوتیکه مذهب و ملیت در جامعه افغانی دارد اینست که این دو پدیده در همه معادلات سیاسی و اجتماعی در محراق توجه بوده و هسته تمام دگرگونیها و نظامهای سیاسی گذشته و حال را تشکیل می دهند. نقش و نفوذ مذهب و ملیت در جامعه افغانی یک أمر اجتناب ناپذیر می باشد. زیرا از طرفی افغانستان یک جامعه سنتی است و از طرف دیگر ساکنین آن متعلق به اقوام و ملیتهای گوناگونی می باشند که در کنار تعدد ملیت تعدد و گوناگونی مذهب نیز در بین آنها وجود دارد. بناءً این دو پدیده نفوذ و تاثیرات شانرا بطور اجتناب ناپذیری در تمام عرصه های حیات سیاسی و غیر سیاسی افغانها دارند. امّا تا هنوز هیچ گونه تعادل و توازنی بین این دو پدیده در رویکردها و حاکمیتهای سیاسی وجود نداشته است. مثلاً گاهی نظامهای سیاسی علاوه بر اینکه همواره متعلق به قوم بزرگتر بوده، بر مبنای قوم پرستی افراطی و گاهی بر مبنای مذهب گرائی افراطی بوده است. در هر دو حالت، اقلیت های مذهبی و اتنیکی من جمله هزاره ها در معرض شدید ترین و خوفناکترین نوع ظلم، شکنجه، قتل عام و کوچ دادن اجباری قرار گرفته اند. بطور مثال، جنایات و بربریتیکه عبدالرحمن در دوران زمامداری اش علیه هزاره ها مرتکب شد هرگز فراموش شدنی نیست. در عین حال، هزاره ها برای تحکیم و تقویت هویت مذهبی در مقایسه با هویت نژادی شان بیشتر تلاش می ورزیدند؛ زمانی از متحمل شدن هرگونه محرومیت و کشتار بجرم شیعه بودن نمی هراسیدیم، کشته شدن در راه دین و مذهب شعار اصلی ما بود و بالاخره به برجسته ساختن هویت مذهبی خود آنقدر می کوشیدیم که از هزاره ها هر آنکه پیرو آئینی غیر از مذهب تشیع بود از ما رانده می شد و دیگر هزاره محسوب نمیشد! تا هنوز برخورد ها و روابط سیاسی و اجتماعی فی ما بین ما و هزاره های غیر شیعی بدتر از روابط با اقوام دیگری است که با آنها در یک کشور زندگی می کنیم. قشر باسواد و تحصیل کرده هزاره را عمدتاً طلاب مدرسه، ملاّ و روحانی تشکیل میدهد که در حوزات دینی ایران، پاکستان و بعضاً در داخل کشور به تحصیل علم پرداخته اند. یکی از علل اصلیکه قشر تحصیل کرده جامعه هزاره را عمدتاً روحانی تشکیل میدهد اینستکه تا هنوز هویت مذهبی شیرازه اصلی زندگی آنها می باشد. در نتیجه نفوذ عمیق مذهبی و مهم شمردن هویت مذهبی به حدیکه هویت نژادی باید قربائی هویت مذهبی گردد، یکعده کسانی را واداشت که تحت نام "سید و اولاده پیامبر" به مرید پروری و تقدّس گرائی در جامعه هزاره بپردازند. گروه نامبرده همان قشری را تشکیل میدهد که عمدتاً فرصت طلب می باشد و با سوء استفاده از احساسات و گرایشات عمیق مذهبی هزاره ها برای چندین قرن به تحمیق مذهبی آنها پرداختند. سید گرائی بحث جداگانه ای می باشد که قبلاً در مقالات دوستانی همچون محمد حسین فیاض، جواد محسنی، رضا شاداب و مقاله جداگانه خودم تحت عنوان "شکل گیری نگریشهای جدید پیرامون قبیله سادات در جامعه هزاره" ببحث گرفته شده است و خوانندگان میتوانند همه ای این مقالات را در ویب سایت محترم آرمان مطالعه کنند. امّا آنچه که پروژه سید سازی و سیادت طلبی ربطی به بحث ما دارد اینست که هویت و گرایشات مذهبی در جامعه هزاره چنان گسترده و برجسته بوده است که تعدادی از گروهها و اقشار مختلف با چهره با لظاهر مذهبی و شیعی و نیات متفاوت به ایجاد و تحکیم آقائی و سیادت پرداختند. سادات محترم در حالیکه با هزاره ها همذهب می باشند ولی نیات و رویکردهای سیاسی و اجتماعی آنها همیشه با سیاستها و رویکردهائی همخوانی داشته که جامعه هزاره در گذشته همواره آنها را از جانب اقوام متخاصم متوجه خود می یافته اند. به همین جهت است که بعضی هزاره ها که از ابتدا متوجه نیات آنها شده بودند قبیله سادات و حضور آنها را در کنار خود (هزاره ها) معادل با "مذهب شیعی و سیاست تاجیکی" می دانستند. هم اکنون که هزاره ها بطور نسبی از نیات همه جانبه قبیله سادات آگاه شده اند همواره در معادلات سیاسی و اجتماعی خویش با اخلال و کارشکنیهائی مواجه می باشند که عاملین آنها را "گرگ در لباس میش" طرح و تنظیم می کند. قابل ذکر اینکه همه سادات آدمهای بد نیستند، بعضی آنها محترم اند و منطق آدمی نیز چنین اقتضا می کند که همه را نباید با یک چشم دید. تاجیکها که از مدتها قبل به وجود این بحران در جامعه هزاره پی برده بودند بمنظور بهره گیری ماهرانه از آن که هدف نهائی را تضعیف موقف هزاره ها در عرصه های گوناگون تشکیل می دهد با قبیله سادات روابط ظاهراً دوستانه ای بر قرار نمودند. آنها که بخوبی میدانستند که تا هنوز تعداد کثیر هزاره ها به قبیله سادات با دیده ای احترامانه و حتی بزرگوارانه می نگرند، آقای یونس قانونی با احراز پوست وزارت تعلیم و تربیه فوراً سید اشراق حسینی را من حیث معین شان تعیین نمود تا از جهتی به هزاره ها که اکثریت شان تا هنوز معتقدند که قبیله سادات محترم می باشد و به نیات و مقاصد شر آفرین آنها در مورد هزاره ها پی نبرده اند، وانمود سازد که معین شان از قوم هزاره (!) است و از جهت دیگر خواست که با اینگونه امتیاز دادن به سادات به استفاده نمودن از وجود آنها علیه هزاره ها و منافع آنها بپردازد. همچنین، ایشان وقتی برای مقام ریاست جمهوری خود را کاندید نمود یکی از معاونینش را سید عالمی بلخی- کسیکه تعصب و نیات مخرب شان در مورد هزاره ها کاملاً آشکار است- انتخاب نمود تا به طرح استراتیژیک شان جامه عمل بپوشاند. سید عالمی بلخی همان کسی است که بر اساس طینت شرور شان در ظاهر از ائتلاف آقای محقق با عبدالرسوف سیاف در رسانه ها و مصاحبه ها تقدیر می کرد تا از طرفی خود را فردی دموکرات و از طرف دیگر تظاهر به حسن نیت نماید. ولی در خفا به تبلیغ و پخش شبنامه ها علیه محقق و ائتلاف شان در پارلمان می کرد تا با این عمل هزاره ها را علیه شان تحریک نماید. نا گفته پیداست که طراح این عمل افرادی از قبیله سادات همچون سید جاوید، سید مصطفی کاظمی، شخص خود سید عالمی بلخی و عده تاجیکها که در رأس آن یونس قانونی قرار داشت بودند. کارشکنیها و اخلالیکه این گروه برای شکست دادن آقای محقق در رابطه با کاندید نمودن شان برای سمت ریاست و معینیت پارلمان بوجود آوردند نیز بر همگان معلوم است و من برای جلوگیری از تطویل شدن این نوشته و خارج شدن از اصل بحت صرفاً به ذکر همین نکته در این قسمت اکتفا می کنم. هویت مذهبی ما تا هنوز به شکلی بوده است که ما صرفاً در پای آن قربانی شده ایم. هویت مذهبی ما توانسته بخوبی از ما استفاده ببرد، ولی ما نتوانسته ایم متقابلاً از آن بهر گیری نمائیم. سهم ما در استفاده متقابل از هویت مذهبی مان صرفاً قربانی دادن و محرومیت کشیدن بوده است! انقلاب ایران مربوط به ایرانیها بود که توسط آیت الله خمینی براه انداخته شد. ولی شعار "الله اکبر، خمینی رهبر. از عمر ما بکاهو، بر عمر رهبر افزا. مرگ بر شوروی، مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل" را ما در هزاره جات با شور و جزبه سر می دادیم! روحانیون ما وقتی از کشور ایران بر می گشتند، بدون در نظر داشت خصوصیات پیچیده جامعه افغانی و مشکل اصلی هزاره ها در این جامعه، وظیفه و مسئولیت مقدس دینی خویش را تحقق نظام اسلامی، ولایت فقیه، توزیع عکسهای آیت الله خمینی درخانه ها و تکایا و تحکیم بخشیدن تعهدات و الزامات به مقوله ای بنام "امام امت و حمایت از نظام جمهوری اسلامی ایران" می دانستند. از اثر این تبلیغات مردم عوام به طرفداری از ایران به شکل افراطی می پرداختند به این تصور که این کشور بر اساس مذهب مشترک، زبان و فرهنگ مشابه هزاره های شیعه را در افغانستان جهت مقابه با ظلم و استبداد یکه از جانب رژیمهای وقت و ملیتهای دیگر ساکن در کشور متحمل می شدند، یاری و کمک خواهد نمود. و همچنین عامل دیگر طرفداری آنها از ایران را همان احساسات پاک و بی آلایش و اعتقادات آنها مبنی بر اینکه ایران یک کشور اسلامی است و حمایت از ایران حمایت از اسلام است تشکیل میداد. بهرحال، هویت مذهبی ما در تب و تاب این گونه شعارها و رویکردهای همه جانبه مذهبی که کشور ایران برای هزاره ها طرح و تنظیم می نمود و به ملاها و روحانیون مذهبی ما مأموریت میداد که جهت عملی ساختن آنها در داخل کشور بروند و تلاش ورزند، چنان فربه شده بود که همه چیز را در هویت مذهبی خویش به جستجو می پرداختیم. با هزاره های سنی و اسماعلیه صرفاً بجهت شیعه نبودن آنها روابطه خود را نه تنها قطع نمودیم بلکه از راه تنفر و خصومت با آنها وارد شدیم. جامعه هزاره جنگها و خشونتهای متعددی را فی ما بین هزاره های شیعه اثناعشری و شیعیان اسماعلیه تجربه نموده است. هر دو طرف در مواردی از کشتن همدیگر، تخریب و غارت خانه ها ابا نمی ورزیدند. روابط ما با هزاره های سنی مدهب نیز دارای حالت نسبتاً مشابهی می باشد. در نتیجه برجسته و فربه ساحتن هویت مذهبی، تعصبات مذهبی میان هر دو طرف حالت افراطی را دارا می باشد. متاسفانه بد خواهان توانسته بخوبی از این وضعیت بهره گیری کنند کما اینکه آنها از روابط و مراوده نه چندان خوب قبیله سادات با هزاره ها توانسته اند بهره گیری کنند. هم اکنون هزاره های سنی مذهب در مقابل هزاره های شیعه از لحاظ مذهبی متعصب تر از تاجیکها و پشتونها می باشند. زیرا طرح و استراتیژی دشمن و بد خواهان براین بوده است که هویت مذهبی آنها را در زندگی شان چنان برجسته و مهم جلوه دهند که ضمن فراموش کردن و کم ارزش جلوه دادن هویت نژادی شان، اختلاف و تنش برای همیشه میان هزاره های شیعه و سنی ادامه یابد. هزاره های شیعه نیز که تا هنوز به هویت مذهبی خویش سخت متعهد می باشند و در مواردی هویت نژادی را قربانی هویت مذهبی شان ساخته اند، ناخود آگاه بر تداوم و تقویت این بحران افزوده اند. مغرضین و بدخواهان می دانند که اگر احساسات نژادی و قومی هزاره های سنی مذهب از بین نرود یقیناً روزی این گرایشات و احساسات در قالب هویت نژادی نقطه مشترکی برای همدلی، وحدت و زندگی مسالمت آمیزی نه تنها میان هزاره های شیعه و سنی بلکه تمام هزاره ها خواهد بود. بالاخره طرح و استراتیژی آنها بر این شد که یگانه راه زدودن و منفعل ساختن احساسات نژادی هزاره های سنی مذهب برجسته ساختن و فربه نمودن احساسات و هویت مذهبی آنها می باشد. ساکنین یکی از ولسوالیهای عمده پنجشیر هزاره می باشند که از لحاظ مذهبی سنی اند. در دوران جنگهای داخلی و حزبی وقتی صحبتی از هزاره ها بمیان می آمد، احمد شاه مسعود بجای کلیمه "هزاره ها" از کلیمه "شیعیان" استفاده می نمود تا توانسته باشد که نیات و مقاصد شوم خویش را جامه عمل بپوشاند. چسپیدن به هویت مذهبی و تداوم وابستگی فرهنگی و مذهبی به کشور ایران پیامدهای منفی متعددی را برای ما داشته که عمدۀ آنها عبارت اند از: 1- آمریکا و جامعه جهانی که امروز در افغانستان حرف اول و آخر را می زنند، هزاره ها را کمتر مورد اعتماد خویش می یابند. زیرا آنها میدانند که هزاره ها با ایرانیها در عرصه های مختلف دارای نقاط مشترک و مشابه می باشند که این أمر نوعی وابستگی هزاره ها به ایران را فراهم ساخته است. از آنجائیکه دو کشور ایران و آمریکا هیچگونه روابطی بجز خصومت و اتهام باهم ندارند و کشور ایران از نقطه نظر آمریکا یک کشور حامی تند روان اسلامی محسوب می شود، هزاره ها نیز طبعاً جهت وابستگی شان به این کشور مهره های قابل اعتماد جامعه جهانی و آمریکا را تشکیل نمیدهد و حد اقل آنها خیلی محتاطانه به هزاره ها اعتماد می ورزند. روزی حین برگشت از کابل ببامیان با یک تبعه خارجی که باهم در یک موتر سوار بودیم سر صحبت را باز نمودیم و از وابستگی هزاره ها به کشور ایران سخنی بمیان آمد. من جهت جلب اعتماد شان به هزاره ها، توضیح دادم که هزاره ها هم اکنون در یافته اند که وابستگی شان به کشور ایران علاوه ببار آوردن نتایج منفی دیگر سسب عدم اعتماد جامعه جهانی و آمریکا را فراهم ساخته است. هزاره ها به همین جهت رویکردهای متفاوتی را اختیار نموده اند تا وابستگی شانرا را به ایرانیها خاتمه دهند و در عین حال به آمریکا و جامعه جهانی ثابت کنند که هزاره ها افرادی صلح دوست و قابل اعتماد می باشند. در حالیکه صحبتهای ما حول محور همین موضوع ادامه داشت وارد بازار بامیان شدیم. با وارد شدن در بین بازار، اولین دوکانیکه برای ما جلت توجه شد دارای عکسهای بزرگ آیت الله خمینی و خامنه ای بود که بر روی قالین تزئین شده و برای فروش به نمایش گذاشته شده بودند. با دیدن عکسهای مربوط به ایرانیها که بیچار بامیانی با شوق و افتخار فراوان آنها را برای فروش به نمایش گذاشته بود، تمام توضیحات و تلاشهای من جهت زدودن ذهنیت منفی از تبعه خارجی مفید واقع نشد. حرف آخر فرد خارجی پس از دیدن عکسهای رهبران ایران در دوکانهای بامیان این بود که "ممکن است یک تعداد افراد باسواد و تحصیل کرده هزاره متوجه نتایج ناخوش آیند وابستگی دیرینه شان به کشور ایران شده باشند، ولی اکثریت مردم هزاره کماکان علاقه مند تداوم وابستگی شان به این کشور می باشند!" 2- روابط ما با هزاره های اسماعلیه و سنی مذهب نه تنها خوب نبوده بلکه تیره و تنش آلود می باشند. بنا به گفته مورخین کشور، جمعیت هزاره ها را در ولایت غزنی 20 فیصد، میدان وردک 50 فیصد، بامیان 90 فیصد، دایکندی95 فیصد، بغلان 30 فیصد، سمنگان 20 فیصد، ارزگان 8 فیصد، پروان 20 فیصد، غور 15 فیصد، مزار شریف 25 فیصد، هرات 20 فیصد، بادغیس 40 فیصد، پنجشیر 10 فیصد، قندهار 5 فیصد، قندز 8 فیصد و کابل 27 فیصد تشکیل میدهد. تعداد قابل توجه هزاره ها درنقاط مختلف کشور در اثر شرایط و عوامل متعدد هویت نژادی شانرا فراموش نموده اند و یا خود را منسوب به نژاد دیگری می دانند. با توجه به اینکه هزاره ها در اکثر ولایات کشور فیصدی نفوس دارند و رژیمهای مستبد وقت بنا بر سیاستهای شوم شان هزاره ها را در هر نقطه کشور پراکنده ساخته اند، اگر تعادل و توازنی بین هویت مذهبی و هویت نژادی هزاره ها بوجود آید و بالاخره اگر هزاره ها در روابط و مناسبات گذشته شان با همدیگر تجدید نظر نمایند یقیناً آنها اگر دومین اکثریت نژادی را از حیث میزان جمعیت در کشور تشکیل ندهند لا اقل با تاجیکها که خود را دومین اکثریت نژادی محسوب می دانند، برابری خواهد کرد. 3- وابستگی ما به ایران علاوه اینکه سبب کم مهری و بی توجهی جامعه جهانی و آمریکا نسبت بما گردیده رنجش و نارضایتیهای فی ما بین ملیتهای دیگر ساکن در کشور را نیز فراهم ساخته است. اصطلاحاتی از قبیل بیگانه پرست، سر سپرده ایران، شیعه سیزده امام و غیره که تاجیکها و پشتونها تا هنوز کم و بیش نثار ما می کنند یقیناً ریشه های شانرا در شعارهای تند مذهبی ما که با جامعه و زندگی ما سازگاری ندارند و در مجموع وارداتی می باشند، باید جستجو کرد. افزون بر این، وابستگی ما به ایران تا هنوز هیچ گونه منافعی در پی نداشته است. در دوران جنگهای داخلی و گروهی عمدتاً تبلیغات، اشک تمساح ریزی و توزیع عکسهای آیت الله خمینی و خامنه ای برای ما میرسید. ولی کمکهای اصلی از قبیل پول و تجهیزات نطامی اختصاص به تاجیکها داشت که در پی تضعیف موقعیت سیاسی و اجتماعی هزاره ها اند. ما نباید فراموش کنیم که شعار ایران با شعورش یکی نیست. آنچه که برای ایران مهم می باشد مسئله نژاد است نه مذهب. البته ایران از هر دو وسیله برای پیش برد سیاستها و اهداف شان استفاده می نماید. در مواردیکه مذهب و احساسات مذهبی کاربرد داشته از مذهب و در مواردیکه نژاد کاربرد داشته از تاکتیکهای نژادی استفاده می نماید. در مجموع مسائل نژادی همیشه برای ایران مهم بوده است. خلاصه اینکه هر اندازه به برجسته سازی و فربه نمودن هویت مذهبی مان بپردازیم بهمان اندازه به مشکلات و چالیشهای خویش می افزائیم و هر اندازه به ایجاد تعادل فی مابین هویت مذهبی و نژادی مان بپردازیم به همان اندازه به تقویت پایگاه اجتماعی، سیاسی و بین المللی خویش می افزائیم. ما باید از رویداد ها و حوادث گذشته بیاموزیم که چگونه با هویت مذهبی خویش رابطه ای بوجود بیاوریم تا حد اقل یکسره به قربانی دادن و قربانی شدن برای آن عمل نکنیم. حزب الله در لبنان در مقابل اسرائیل جنگید و ظاهراً در این جنگ برنده شد، ولی این گروه و کشور و مردم لبنان متحمل ویرانیها و کشتار گسترده ای شدند که صرفاً برای بازسازی کشور شان باید میلیونها دالر مصرف و چندین سال طول بکشد. اگر کمی فکر کنیم متوجه خواهیم شد که حزب الله ناخود آگاه برای ایران جنگیده است نه برای خود و کشور لبنان. تا چند سال قبل ما نیز همانند حزب الله برای ایران شعار می دادیم و میرزمیدیم که در نتیجه بهای هرگونه شکست را خود ما می پرداختیم و هرگونه پیش روی و پیروزی ما از آن ایران بود که با آهنگ و ساز شان می رقصیدیم. استفاده از حزب الله در جنگ علیه اسرائیل در حقیقت نوعی بهره گیری از هویت و احساسات مذهبی می باشد که توسط ایران صورت گرفت. تا چند سال قبل- بلکه تا هنوز- ایران به استفاده مشابهی از هویت مذهبی در میان هزاره ها می پرداخت. باید از همه این جریانها و تجارب بیاموزیم که برای بهتر زیستن خویش نوعی استفاده متقابلی را بین خود و هویت مذهبی خود بوجود بیاوریم. قسمیکه در فوق بیان شد، قطع رابطه و موضع گیری خصمانه با هزاره های سنی مذهب و اسماعلیه تا بحال غیر از ضرر هیچگونه منافعی برای ما در پی نداشته است. با تقویت هویت نژادی و قومی و ایجاد رابطه دوستانه با آنها براساس هویت قومی مشترک، ما باید دست همدیگر را دوستانه بگیریم تا زمینه هرگونه بحران سازی، سوء استفاده و فرصت طلبی بد خواهان را از بین ببریم. یقیناً ما با ایجاد روابط و مناسبات دوستانه میان همه هزاره ها بر اساس هویت نژادی و قومی مشترک، خار در چشم دشمنان داخلی و خارجی خواهیم زد. باید به صراحت گفت که شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه افغانی از بدو تاریخ خویش چنین بوده است که در قدم نخست نژاد و بعد مذهب مهم می باشد و امید است با ذکر واقعیتها توهین به مقدسات را مرتکب نشوم! خاتمه بخشیدن به وابستگی به کشور ایران نباید به معنی خصومت ورزی و جبهه گیری علیه آنها باشد. رفع وابستگی باید مساوی با ایجاد روابط و احترام متقابل باشد نه غیر آن. زدودن وابستگی یک پروسه طولانی می باشد که بنظر من علاوه بر نیاز به یکسری دگرگونیهای لازم اجتماعی وسیاسی در سطح کشور، به تقویت هویت نژادی نیز ارتباط می یابد.
9 میزان 1385 |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر توسط محمد نعیم دهقان زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
"تولدی دیگر" چهار روز قبل تولد یافت و در طی این مدت کوتا، دوستانی با نشان دادن حضور گرم خویش و کامنتهای تشویقی به همراهی کردنم پرداختند که لازم می بینم از همه آنها سپاس گذاری نمایم. قابل ذکر اینکه همه ای این مقالات در طی یکسالی گذشته حین فراغت از مصروفیتهای شغلی و فکری نوشته و در بعضی ویب سایتهای دیگر قبلاْ بچاپ رسیده اند. با پست نمودن آنها در ویبلاگ شخصی ام میخواهم به جمع آوری و آرشیف آنها بپردازم. بعد از جمع آوری تدریجی آنها، حتی الامکان به نوشتن مقالات و مطالب جدید خواهم پرداخت. ۴ دلو سال ۱۳۸۵ |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط محمد نعیم دهقان زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
فضای تب آلود زندگی در تب و تاب روند تب دار دموکراسی در ولسوالی جاغوری "در صدد تهیه پول جهت خریداری موتر می باشم. زیرا موتر داشتن رواج روز شده است!" یکی از ساکنین جاغوری امسال بتاریخ9 سرطان 1385 سفری بطرف جاغوری، جائیکه در آن تولد و بزرگ شده ام، داشتم. هر کس طبعاً زاده گاهش را دوست دارد و من نیز با وجودیکه پدر و مادرم جاغوری را ترک کرده و فعلاً ساکن کابل می باشند، زادگاهم را دوست میدارم و هر سال یکبار از آن دیدن می نمایم. در مدت چهارده روزیکه در جاغوری بودم دید و بازدیدهائی از نقاط نسبتاً عمده اطراف سنگماشه (مرکز ولسوالی) داشتم تا تغییرات و دگرگونیهای اجتنماعی و فرهنگی زادگاهم را از نزدیک مشاهده نمایم. رویکردهای اجتماعی و مدنی جهت پذیرش تدریجی حالات و شرایط زندگی شهری در جاغوری پدیده تازه نیست، ولی گستردگی و سرعت آن در سه سال اخیر خیلی چشم گیر بوده است که اینرا باید به فال نیک گرفت. در این میان، مکابت دخترانه و پسرانه بنظرم در تسریع این روند نقش برجسته ای داشته و از هر خانه بلا استثنا هم فرزند دختر و پسر و بندرت یا دختر و یا پسر به مکتب می رود. روزی در حالیکه از یکی از محلات جاغوری می گذشتم دیدم دختری خورد سال در نزدیک جوی آب گوسفندهایش را می چراند و زنی در حال شستن ظروف می باشد. زن از دخترک با لهجه محلی پرسید: صنف چندی؟ دخترک که تقریبا ًحدود نو سال داشت با لحن معصومانه گفت: مه متّب نموروم. زن با تعجب و حالت ناباوری و کمی با ناراحتی پرسید: ای دیو بیزنه توره، او چیکه متّب نموری؟ دخترک که کمی متاثر بنظرمی آمد در جواب گفت: امسال چیپو پیدا نشد. آته آبیم موگیه امسال مالا ره ایبیگیننو، سال دیگه توره ده متّب می شنّیم. این سوال و جواب کوتاه و تعجب زن سوال کننده به نسبت مکتب نرفتن دخترک خوردسال نشان می دهد که مردم و خانواده ها چقدرعلاقه مند فرستادن فرزندان شان به مکتب می باشند. ولی میزان تلاشهای محصلین و رسیدگی آنها به دروس شان موضوعی است که در ادامه به آن خواهم پرداخت. تردد خود روها و موتر سایکلها آنقدر زیاد است که با میزان تردد وسایط نقلیه در یک ولایت قابل مقایسه نیست. منازلیکه در طول دوسال اخیر اعمار گردیده اند اکثراً بشکل عصری و منعکس کننده سیستم شهری می باشند. برخوردها و رفتارهای اجتماعی نیز متعاقباً رنگ و بوی شهری را دارا شده اند و خلاصه روحیه شهری شدن در جاغوری رشد سریع دارد و ساکنان آن ظاهراً سریعتر به شهری و شهر نشینی شدن خود را وفق می دهند. در ایجاد و تسریع روند تحول در جاغوری چندین عوامل دخیل بوده که عبارت اند از: تحرک و پویائی خود مردم، نهادینه شدن روند تعلیم و سواد و ارتباط بیش از پیش ساکنین جاغوری با دنیای خارج به شمول کشورهای ایران و پاکستان. یقیناً با ولایت شدن جاغوری دامنه این دگرگونیها بمراتب افزایش خواهد یافت. همه ای این سلسله تغیرات اجتماعی در سیستم شهری أمر مثبت، بل مایه خرسندی و شادی اند. اما هرکدام این جریانات و دگرگونیها حاوی بعضی جنبه های ناخواسته و نامیمونی اند که با درک و متوجه شدن آنها روند دموکراتیک و شهری شدن در این ولسوالی زیر سوال می رود. اینک در این نوشتار به تشریح و تحلیل موجز آنها می پردازم تا زمینه و دعوتی باشد برای قلم بدستان توانا جهت تحلیل و موشکافی همه جانبه این موضوع. اصولاً انسان با توجه به سخن معروف که می گوید "انسان باید بخورد تا زنده بماند، نه اینکه زنده بماند تا بخورد" از تمام امکانات و تسهیلات زندگی من حیث وسیله برای رسیدن به اهداف و غایات زندگی استفاده می کند. یعنی همه آسایش، لذایز و راحتیهای زندگی در حقیقت فی نفسه هدف را تشکیل نمیدهند، بلکه وسیله ای اند که روند رسیدن به اهداف (انسانی) را برای انسان تسهیل می بخشند. موتر، تلویزون وماهواره، پول و دارائی همه در زندگی انسان ضمن ایجاد آسایش در زندگی، کاربرد وسیله را دارند که محصول پیشرفت علوم و کاوشگریهای انسان می باشند. آما آنچه که فعلاً در جاغوری بمشاهده می رسد هدف سازی همه این وسایل و تسهیلات در زندگی شان می باشد گویا اینکه در این ولسوالی همه اهداف عالی و متعالی مردم را خانه مدرن، داشتن موتر و موترسایکل (آنهم بشکل رقابتی) ماهواره و تلویزون تشکیل می دهد. بنظر من، ولسوالی جاغوری بعد از کابل و ولسوالیهای آن دارای بیشترین تعداد وسایط نقلیه می باشد که متاسفانه میزان آنهمه وسایط نقلیه نه بر اساس نیازمندی مردم و زندگی شان و نه متناسب با شرایط اقتصادی و سطح زندگی آنها می باشد. اصولاً موتر و وسایط نقلیه داشتن در جاغوری تبدیل به رواج روز و وسیله رقابت شده است! مامایم در یکی از نقاط دور افتاده جاغوری که عمدتاً کوهستانی می باشد زندگی می کند. هردو پسرشان ضمن کرایه کردن اطاق در نزدیک مکتب شان در سنگماشه هرکدام یک موتر سایکل دارند و پدر شان که شاید یک ساعت در روز بیکار ننیشیند می گفت: در صدد تهیه پول جهت خریداری موتر می باشم. پرسیدم خودت که در ضمن رانندگی بلد نبودن همه ساعات و ایام را به زمینداری مصروفی، کی و بر اساس کدام ضرورت موتروانی و رانندگی آنرا می کند؟ در جوابم با قیافه حق بجانب گفت: موتر داشتن و پارک کردن آن در نزدیکی دروازه حویلی رواج روز شده است! در اثر فضای رقابتی و گسترش و رشد حالت عصری شدن، بعضی خانه ها حتی با پول قرض موتر می خرند و مصارف زندگی در جاغوری و کابل تقریباً یکسان می باشد. مهمانیها، مراسم عروسی و سرور رسوماً با مصارف خیلی هنگفت و حتی کمرشکن همراه می باشد. صاحب خانه اظهار می داشت که مهمانخانه هشت متره اش برای مهمانداری و مراسم خیلی معمولی اش کوچک می باشد و تصمیم دارد که بعد از دریافت پول که پسرش دریکی از کشورهای خارجی کار می کند و می فرستد، مهمانخانه دوازده متره بسازد. زمینداری در جاغوری بنا بر دلایل مختلف اکثراً کنار گذاشته شده است و نسل جوان خوشبختانه یا بدبختانه در دست کشیدن از زمینداری و جمع آوری محصولات زمین خیلی پیشگام است و اگر اشتباه قضاوت نکنم، کار کردن در زمین امروز یک نوع ننگ اعلان نا شده پنداشته می شود! بیش از هفتاد فیصد درآمد خانواده ها را داشتن افراد کارگر در کشورهای خارجی و ایران تشکیل می دهد و تنها بیست تا سی فیصد عواید را شغل آزاد از قبیل تجارت و داد و ستد تشکیل می دهد. متاسفانه هیچکدام این منابع عواید و درآمد دارای ضمانتهای لازم نیستند. اگر روزی و زمانی کشورهای خارجی مهاجرین افغانی را از کشورهای شان اخراج کنند و ناامنی سرتاسری شود، یقیناً اقتصاد جاغوری فلج خواهد شد و مردم در چنگال بیچارگی خود را بیچاره خواهند یافت. در مجموع، جاغوری کنونی صرفاً مصرف کننده است و اگر این روند به همین شکل ادامه یابد جاغوری به نظر من با عواقب ناگواری مواجه خواهد شد. آینده نگری متاسفانه در فامیلها و حیات اجتماعی جایشانرا به رقابتهای منفی و همچشمی داده است. وجود این همه وسایط نقلیه و موتر سایکل در حقیقت میلیونها افغانی می باشد که در فضای رقابتی بمصرف رسیده اند . یقیناً اگر دور اندیشی و آینده نگری معقول و خردمندانه وجود داشته باشد خانواده ها با سه چهار لگ افغانی کارهای بزرگی را می توانند که برای حال و آینده شان مفید واقع شوند. واقعاً جای تاسف است که بعضی خانواده ها حتی با پول قرض موتر می خرند تا با همسایه و افراد محله شان رقابت کنند. به همین ترتیب، وضعیت معارف و سعی محصلین در دروس شان در تب و تاب روندهای شهری شدن و ایجاد زندگی مرفه نیز تنزل یافته است. با وجودیکه مکتب رفتن و به مکتب فرستادن فرزند تبدیل به یک فریضه اعلان ناشده اجتماعی شده، از هر خانه حد اقل یک نفر مکتبی می باشد و میزان مکتب رفتن دختران نسبت به پسران بیشتر رشد نموده، ولی همه ای این هیاهو و تب و تلاش نتایج قناعت بخش را ندارند. زیرا، علت نخست اینکه مکتب رفتن بیشتر یکنوع مد روز شده تا نیازمندی. و ثانیاً اینکه محصلین در تب و تاب روندهای جدید کمتر حوصله مطالعات جدی و رسیدگی به دروس شانرا دارند. در گذشته صرفاً تعداد بسیار اندک شاگردان با بایسکل به مکتب می آمدند. محصلین در گذشته بسیار ساعی و کوشا بودند و، بطور مثال، برای احراز و کسب نمرات بین یک تا ده رقابتهای شدیدی در جریان بود. آنها در کنار پیش بردن کارهای شاقه خانه و زمین اکثراً دو سه ساعت را با پای پیاده طی می نمودند و نمرات خوبی را بعد از امتحانات شان تصاحب می شدند. ولی امروز با وجودیکه اکثر شاگردان رفت و آمد شان ذریعه موتر و موتر سایکل صورت می گیرد و به کارهای خانه نمی پردازند، مطالعات و تلاشهای آنها جهت درس خواندن خیلی کمرنگ است و کامیاب شدن تقریباً معیار اید آل درس خواندن بشمار می رود. یکی از فرزندان اقاربم که سنناً 22 ساله می باشد در صنف دهم درس می خواند. در طول مدتیکه من در خانه اش بودم هیچگاهی او را در حال درس خواندن ندیدم. ولی والدین شان ازش راضی بودند و می گفتند: نعمت الله (فرزند شان) پسر درس خوان است، زیرا در طی دوسال گذشته ناکام نمانده است. وقتی از نمره اش در کلاس پرسیدم، گفته شد مقام هجده هم را در بین بیست و سه نفر شاگرد دارا می باشد! دموکراسی و آزادی نیز بیشتر با مفاهیم و جنبه های منفی شان به سراغ این ولسوالی آمده است. شاید بی ربط نباشد اگر در این قسمت از نوشته هایم کمی بیشتر در مورد دموکراسی بنویسم و سپس مناسبت آنرا با شرایط فعلی جامعه افغانی در مجموع و ولسوالی جاغوری بالخصوص ببحث گیرم. هر جامعه دارای نهادهای اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، دینی و سیاسی می باشد که همه آنها زمینه رشد و تکامل همه جانبه جامعه را فراهم می کنند. هر اندازه نهادهای یک جامعه فعال و کار آمد باشند به همان اندازه جامعه از جنبه های گوناگون رشد و تکامل می یابد. برعکس، هر اندازه نهادهای نامبرده یک جامعه پسیف و غیر فعال باشند جامعه دچار رکود و انحطاط می گردد. بنابر این دموکراسی چیزی نیست که از آسمان نازل شود و یا بشکل تحفه و کالا از کشوری دیگر وارد و صادر گردد. دموکراسی معلول جنبشها و تحرکات اجتماعی و سیاسی خود یک جامعه می باشد. هر اندازه نهاد فرهنگی- اجتماعی جامعه فعال و پویا باشد و مردم در امور اجتماعی، سیاسی و فرهنگی خویش مشارکت داشته باشند به همان اندازه زمینه تحقق واقعی دموکراسی فراهم می شود و جنبه های عقلانی آن بیشتر برجسته می گردد. جامعه بیسواد، جامعه قبیلوی، جامعه متعصب و متحجر از لحاظ فکری ظرفیت پذیریش دموکراسی واقعی را ندارد. از لحاظی، پروسه دموکراتیک ساختن جامعه نیاز به عنصر زمان و پیش زمینه دارد. ممکن است با یک انقلاب و کودتا رژیمی را ساقط و رژیم دیگری را بجای آن بنا نمود. ولی افکار، عنعنات، نگریشهای فکری و عقیدتی مردم را نمی توان با انقلاب قهر آمیز تغیر داد. ایجاد تغیر و دگرگونی در عرصه های فرهنگی و عقیدتی روند بطی می باشد که در آن هم عنصر زمان و هم تکامل دخیل می باشد. دموکراسی که از اثر جنبشها، تلاشهای مداوم و خسته گی ناپذیر و بر اساس درک و نیازمندیهای جامعه بوجود می آید یقیناً به مرحله نهادینه شدن تبدیل می گردد و جزء لاینفک زندگی و حیات فردی و جمعی انسانها می گردد. آنوقت است که انسانها بزرگترین ارزش را برای آن قایل می شوند و از دست دادن آنرا مساوی با از دست دادن حیات خود شان می دانند. با این حساب، دموکراسی اگر واقعاً قرار است جزء لاینفک حیات اجتماعی و سیاسی جامعه افغانی گردد، نخست باید در اذهان و اندیشه ها نهادینه شود. ضرورت اولیه جامعه افغانی را بنظر من تعدیل نمودن اندیشه ها، برخوردها و اعتقادات سیاسی، اجتماعی و ایدئولوژیکی تشکیل می دهد و اگر دموکراسی قرار است شکل نهادینه گی را بخود بگیرد اولین و نخستین تاثیرات شان باید در رفتارها و برخوردهای همه جانبه ما رونما گردد. نا رسائیهای عمده در جامعه کنونی افغانی را همان اندیشه ها و افکار متحجرانه و قبیلوی تشکیل می دهد و مدتهاست که جامعه افغانی از این مرض مزمن رنج می برد. تازمانیکه اندیشه ها و افکار در این جامعه تعدیل و انسانی نشده اند نه جامعه ما ظرفیت لازم را برای پذیریش دموکراسی می یابد و نه هرگونه تلاش جهت نهادینه شدن واقعی آن مثمر واقع می شود. بنظرمن دموکراسی کنونی در جامعه افغانی تا هنوز حالت نهادینه گی را بخود نگرفته و مبانی آنرا نیازمندیهای اصیل و واقعی این جامعه و مردم تشکیل نمیدهد. هنوز که هنوز است ما در جنبه های مختلف زندگی فرهنگی، اجتماعی، ایدئولوژیکی و سیاسی مان دچار گرایشهای تحجر آفرین، قبیله ای و تعصب آمیز می باشیم. توازن و همخوانی لازم بین سطح اقتصاد و فرهنگ اجتماعی و اقتصادی ما که بیشتر شکل وارداتی را دارا می باشند، وجود ندارد. بیسوادی گسترده و تنشهای مداوم و همه جانبه که از اثر جریانهای افراط گرائی و تلاشهای ناموفق جهت تعدیل و مهار آنها، کشور تا مرز بی ثباتی و بستر قرار گرفتن برای ایدئولوژیهای بیگانه و نازگار با فرهنگ ما همواره تهدید می شود موانع دیگری اند که روند نهادینه شدن دموکراسی واقعی و اصیل را مشکل و حتی غیر ممکن می سازند. در چنین شرایطی، طبعاً دموکراسی که در ولسوالی جاغوری بوجود آمده همان جنبه های وارداتی را دارا می باشد که نمونه آنرا در شهر کابل و دیگر ولایات کشور می توان مشاهده نمود. در طول مدتیکه در جاغوری بودم بعضی نارسائیهای جدی را در حیات فرهنگی و روابط اجتماعی مردم آن ولسوالی مشاهده نمودم که بعضی آنها را بطور جسته و گریخته بیان نمودم. دامنه این رسائیها یقیناً تاثیرات شانرا بر روابط خانوادگی، برخوردهای اجتماعی و فرهنگی فی مابین دختران و پسران محصل و غیر محصل نیز بجا گذاشته است. مردم در جامعه ما تازه و برای نسبتاً اولین بار با پدیده دموکراسی و آزادی آشنا می شوند. چه خوب اگر همه ای برداشتها و برخوردهای ما که متاثر از این دو پدیده می باشند توأم با عقلانیت، خرد ورزی، واقعیت بینی و احتیاط باشند و ضمناً مناسبت لازم را با ماحول و محیط زندگی مان دارا باشند. بعضی خانواده ها از شرایط موجوده در حال و هوای مکتب رفتن دختران و ایجاد روابط نامناسب فی مابین بعضی دختران و پسران که در نتیجه مکتب رفتن همه دختران در نزد افراد جامعه و خانواده ها سوال برانگیز می شود، رسماً اظهار ناخرسندی و پشیمانی می کردند. من ترجیح می دهم در این مورد صرفا به ذکر همین اشارات بسنده کنم. هدف از ذکر اینهمه نارسائیها (شاید از دید یکعده افراد این موارد نارسائی پنداشته نشود) اینست که جامعه ما تاهنوز آمادگی لازم را بنا بر دلایل و عوامل متعدد برای پذیرفتن و تحقق واقعی دموکراسی ندارد. اگر مشخصاً در مورد جاغوری بگویم و بنویسم، بنظر من لازم است مردم ما در همه حالات زندگی فردی و جمعی، رویکردها و برخوردهای خردمندانه خویش را با رسوم و جریانهای ناسازگار و نا متناسب با زندگی و آینده شان در اشتباه نگیرند. مردم خود باید نیازمندیهای شانرا درک کنند و تشخیص دهند، نه اینکه کسی دیگری به آنها بگوید که نیازمندیهای آنها را چه چیز تشکیل می دهد و آنها به چه چیز نیاز دارند. در سایه همین خرد ورزی و خرد اندیشی است که جامعه شان گام بگام آبستن روند دموکراسی می گردد و چنین دموکراسی یقیناً جزء لاینفک زندگی اجتماعی و سیاسی شان خواهد شد. یکی از افتخارات برجسته جاغوری تا هنوز این بوده است که روند نهادینه شدن و گسترش سواد و دانش در این ولسوالی از مدتها قبل آغاز و خیلی برجسته بوده است. ولی امسال در سفرم متوجه شدم که جاغوری دارای رشد فزاینده محصل دختر و پسر می باشد. ولی کوششهای جدی در راستای درس و مطالعه محصلین کم کم افت می کنند و حاصلات این همه هیاهو برای مکتب رفتن و درس خواندن، چندان رضایت بخش نیست. در این صورت، بنظر من، خطر از دست دادن افتخار و شهرت پیشگام بودن در زمینه آموزش و تعلیم بعید نخواهد بود.
۱۶ اسد سال ۱۳۸۵ |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 8 قبل از ظهر توسط محمد نعیم دهقان زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
از آب گِل آلود ماهی گرفتن یا نمایش فستیوال؟ نقدی بر مقاله " مهمان نوازی دولت و بنیادگرایان" اخیراً تعدادی از اتباع کوریائی وارد کشور گردیده و هدف خویش را نمایش فستیوال صلح و باز دید از مناطق باستانی کشور عنوان نمودند. بیشتر ازبیست نفر آنها به بامیان آمدند و شروع به پرداختن برنامه های گوناگونی ظاهراً جهت سرگرمی مردم محل نمودند. بنده یکی از کسانی بودم که با آمدن آنها در بامیان، جائیکه بگفته نویسنده فرانسوی، انسان تصور می کند که در آخرین نقطه جهان آمده، خرسند شدم صرفاً به این امید که آنها با مشاهده کردن فقر گسترده اقتصادی که دامنگیر مردم بامیان می باشد دونرهای بین المللی را ترغیب به کمک به این ولایت نمایند.از جهتی، آثار و ساحات باستانی و فرهنگی این ولایت بهتر و بیشتر به جهانیان معرفی گردد که در همه حالات به رشد اقتصاد و سطح زندگی شدیداً فقیرانه مردم این ولایت کمک می کند. ورود کوریائیها به افغانستان بلافاصله با انتقاد وعکس العمل منفی روحانیون کشور مبنی بر اینکه کوریائیها به بهانه برگذاری نمایش فستیوال صلح به تبلیغات مسیحیت در میان مردم می پردازند و آنها را تشویق به تغیر آئین شان از اسلام به مسیحیت می کنند همراه شد. قبل از آنکه به موضوع آمدن کوریائیها و انتقاد روحانیون بپردازم لازم می بینم چشم دیدهای یکی از دوستان را که خود محصل دانشگاه بامیان می باشد در این مورد انعکاس دهم: «حدود هفت موتر در نزدیکی بودای بامیان توقف نمود و همه مسافرینکه از داخل آنها بیرون بر آمدند اتباع کوریائی بودند که خیلی هم شکل و هم قیافه ما (ملیت هزاره) می باشند. آنها بلافاصله درهمانجا به توزیع کمک برای کسانیکه در اطراف آنها جمع می شدند پرداختند. مثلاً عده آنها شروع به اصلاح موهای کودکان کردند، عده ای صورتهای آنها را چرب می کردند، عده ای به توزیع دارو برای کسانیکه مثلاً پای درد بودند و یا در صورتهای شان لکه و زخم دیده میشد می پرداختند. در این میان عده خاص آنها بعضی افراد خاص محلی را تشویق به ترک مذهب شان و پذیرفتن مسیحیت می کردند. در جمع آنها چند تا افغانی مسیحی نیز دیده میشد و آنها با استفاده از مأنوسیت بیشتر با مردم محل با جرئت بیشتر به ترغیب آنها می پرداختند. کوریائیها و افغانهای مسیحی بمردم محل می گفتند: آئین شما درست نیست، به همین جهت علی رغم اینکه افغانستان دارای منابع غنی زیر زمینی می باشد همیشه بحرانی و جنگ زده است. زیرا خداوند با انتخاب آئین غلط و نادرست از جانب شما، همواره قهر می باشد و شما را از رحمتهای خویش محروم ساخته است. کشور کوریا تا پنجا سال قبل فقیر بود، ولی حالا این کشور با وجودیکه دارای منابع زیر زمینی نمی باشد پیشرفت و ترقی شایانی نموده است. زیرا ما آئین درست را انتخاب نموده ائیم و خداوند رحمتش را همیشه برای ما نازل می کند. علت شاد بودن ما انتخاب آئین درست و علت افسردگی و فقر شما آئین باطل می باشد که باید آنرا ترک و آئین درست را که همانا دین مسیحیت میباشد بپذیرید. در طول مدتیکه آنها در بامیان بودند بعضی محصلین دانشگاه به ضمیمه خودم ترجمانی آنها را می کردیم. آنها آئین اسلام را نادرست می خواندند و مارا ترغیب به پذیرفتن آئین مسیحیت می کردند. ولی وقتی ما با آنها وارد بحث می شدیم و در مورد اسلام از آنها می پرسیدیم، کمتر چیزی آنها در مورد مذهب ما می دانستند. مردم عام متوجه نیات و اهداف نهائی آنها نمی شدند. آنها اتباع کوریا ئی را صرفاً بخاطر خارجی بودن آنها استقبال می کردند به امید اینکه خارجیها با آمدن در بامیان و بازدید نمودن از آن شاید متوجه شرایط سخت و طاقت فرسای زندگی مردم محلی شوند. آنها خود را شاد جلوه می دادند و میگفتند که بعد از پذیرفتن دین مسیحیت علاوه برخورداری از زندگی مرفه همیشه شاد و سرحال اند. بنظر من اتباع کوریائی و افغانهای مسیحی بیشتر بدنبال ایجاد شبکه ای بودند که ترجیحاً از افراد قابل اعتماد محلی و بعضی محصلین مکاتب و دانشگاه ترکیب می یافت تا ضمن محرمانه نگهداشتن موضوع پذیرفتن آئین مسیحیت به تبلیغات آن در بین مردم محل می پرداختند. آنها همه شماره های تماسگیری و ایمل آدرسهای شانرا بما دادند و تاکید نمودند که هروقت به کابل آمدیم از آنها در دفتر شان دیدن نمائیم.» افغانستان از اثر بحران حاکمیت چندین دهه و فقدان حکومت مشروع و قابل قبول برای همه اقوام و ساکنین شان، تا مرز نابودی و متلاشی شدن کشانیده شده بود. دولت کرزی که بعد از سقوط رژیم طالبان با حمایت گسترده کشورهای غربی بوجود آمده در نوع خود اولین دولتی می باشد که با تمام نارسائیها و چالیشهای موجوده در آن، مورد پذیرش عامه ساکنین این کشور است. بعد از سقوط رژیم طالبان کشورهای غربی که در رأس آنها آمریکا قرار دارد با هیاهوی پرطمطراق و فراوان که ظاهراً شعار اصلی آنها ایجاد دموکراسی و نجات مردم افغانستان بود به افغانستان ریختند. مردم امیدوار شدند که حضور خارجیها و آمریکائیها شاید کمکی به بازسازی و نجات کشور کند. دیری نگذشت که آنها متوجه شدند که هیاهو، تبلیغات ووعده ها به اندازه تعداد افراد خارجی زیاد، ولی عملکرد خیلی کم است. عدم احترام به سنتها و عنعنات دینی و فرهنگی مردم از جانب عده از خارجیها نیز باعث خشم و بدبینی مردم شده است. اکنون که پنج سال از حضور نیروهای امریکائی و خارجی در افغانستان می گذرد نه تنها فعالیتها و بازسازی به هیچ وجه چشم گیر نبوده بلکه در مواردی مردم تحقیر و توهین شده اند و بی حرمتی و گستاخی را علیه دین، فرهنگ و عنعنات شان متحمل شده اند. در نتیجه، امیدواریها و خوشبینیهای سالهای اول بعد از سقوط رژیم طالبان کمتر باقی مانده اند - و اگر خیلی بد بینانه ننویسم و نگویم - در مجموع امیدها و خوشبینیهای سالهای اول جای شانرا به سرخوردگی، ناامیدی و نارضایتی توأم با خشم داده اند. کاملاً روشن است که حضور نیروهای آمریکائی و خارجی در شرایط فعلی بنفع افغانستان و تمام کشورهای منطقه و غربی است. اکنون جامعه بین المللی و مردم افغانستان می دانند که اگر نیروهای خارجی و آمریکائی در چنین شرایطی افغانستان را ترک گویند این کشور به زودی لانه تروریستان و تند روان ایدئولوژیکی قرار خواهد گرفت و آنوقت نه تنها مردم افغانستان قربانی آنها خواهند شد بلکه تمام منطقه و جهان نیز مورد تهدید قرار خواهد گرفت. در شرایطیکه کشور افغانستان تازه از حالت بی ثباتی چندین دهه آخر بطور نسبی نجات می یابد و مردم آن به سختی با مشکلات گسترده و مزمن اقتصادی دست و پنجه نرم می کنند، بعضی افراد و گروههای خارجی و آمریکا بجای کمک جهت رفع اینهمه مشکلات به تبلیغات پنهانی مسیحیت آنهم در بین مردمی می پردازند که اکثراً حتی از سواد ابتدائی بی بهره اند و با موج از مشکلات دست به گریبان اند. آنها باید بدانند که از آب گِل آلود ماهی گرفتن و از بی سوادی و فقر مردم سوء استفاده نمودن علاوه اینکه انگیزه تندروی دینی و نفرت علیه خارجیها را تقویت می بخشد اهداف و نیات آنها را در قبال حضور شان در کشور شدیداً سوال بر انگیز می سازد. واقعاً خیلی زشت و شیطان صفتی است وقتی می آیند و مردم عادی را که از فرط خوش بینی و خوش باوری با تمام احساسات بی آلایش شان خارجیها را حامی شان می دانند، با دادن چند تا قرص سردردی و گلو دردی و اصلاح موهای اطفال صرفاً جهت تظاهر به بشر دوستی و دلسوزی به شیوه های عوام فریبانه و دلایل گمراه کننده به تغییر مذهب آنها می پردازند! آیا اینگونه از احساسات پاک و بی آلایش آنها سوء استفاده نمودن عین شیطان صفتی و تزویر نیست؟ آمریکا با توجه به سیاستها و عملکردهای گذشته و فعلی شان در کشورهای اسلامی و بعضاً غیر اسلامی ذهنیت های منفی گسترده ای را علیه خود بوجود آورده است. به همین جهت است که مردم با کنجکاوی و پرسش و پاسخ تمام عیار به سیاستهای شان در منطقه و جهان می نگرند. آمریکا با وجودیکه در جنگ علیه تروریزم جهانی پیشگام است و در تقویت دولت مرکزی افغانستان کمک شایانی نموده است مردم افغانستان و منطقه شعارها و شعور (اهداف نهائی) آنها را با احتیاط و شک و تردید دنبال می کنند. بنا به گفته خود اتباع کوریائی، آنها به کمک مالی ایالات متحده امریکا به افغانستان آمده اند. آمریکا خود به خوبی به این نکته پی برده است که مردم نه تنها در مقابل تبلیغات مذهبی شان حساسیت و واکنش خشمگینانه نشان می دهند بلکه حتی حضور و گشت و گذار شان را با ترشروئی و ناخوش آمدید گوئی بدرقه می کنند. آنها برای اینکه به اهداف شوم شان برسند این بار اتباع کوریائی را که با دا شتن شکل و قیافه مشابه به هزاره ها و افغانها باعث ایجاد مأنوسیت فی ما بین طرفین می شوند برای فریب دهی و اغوا نمودن آنها می فرستند. بنا به دستور آمریکا، این نوکرها و مزدوران اجیر شده عمدتاً به مناطقی فعالیت ها و تبلیغات انحرافی شانرا متمرکز می سازند که ساکنان آن ساده دل، بی سواد و از لحاظ اقتصادی فقیر می باشند. صحنه سازی و اشک تمساح ریزی کوریائیهارا که در گذارش فوق انعکاس یافته دقت کنید؛ با عجله از موترها پائین شدن، به توزیع دارو و اصلاح موی اطفال پرداختن، مرتبط ساختن جنگ و فقر و بحران کشور با دین اسلام، دین مسلمانها را نادرست خواندن و آنها را بخاطر انتخاب آئین نادرست محروم از نعمت و رحمت خداوند دانستن وسپس از شادابی خویش و ترقی کشور خویش صحبت کردن و ارتباط دادن آن با آئین مسیحیت چیز دیگری غیر از عوام فریبی و تزویر نیست. گفته می شود که آنها با این تبلیغات گمراه کننده خویش اذهان و اعتقادات تعداد کثیری را به ضمیمه عده ای از محصلین دانشگاه تحت تاثیر قرار داده بودند. بگفته محصلین، اگر آنها کمی بیشتر در بامیان می ماندند یقیناً تعداد زیادی از افراد را با این تبلیغات و وعده های دروغین خویش تغییر مذهب می دادند. بنظر من بی جهت نیست که آیت الله خمینی رهبر فقید ایران آمریکا را "شیطان بزرگ" نامید. این شیطان بزرگ هم اکنون در گوشه گوشه ای از جهان به تربیت مزدور می پردازد. ولی خوشبختانه تلاشهای شوم آن کمتر تا هنوز نتیجه داده است. جهان باید ریشه های تروریزم و افراط گرائی را در سیاستها و عملکردهای کشور های ابرقدرت جستجو کنند. تهاجم فرهنگی و سیاسی که فعلاً از سوی این کشورها علیه کشورهای اسلامی اعمال می گردد موضوعی است که در نوشته های بعدی به آن پرداخته خواهد شد. آقای حسین زاهدی، نویسنده مقاله مهمان نوازی دولت و بنیاد گرایان که از اصل جریان کاملاً بی خبر است کوشیده صرفاً ساده لوحانه وعجولانه از دولت و روحانیون به خاطر اخراج اتباع کوریائی انتقاد نماید تا با اینگونه انتقادات اداهای روشنفکرانه از خود در آورد. بهتر بود ایشان کمی تحقیق میکرد و سپس به نوشتن مقاله اش می پرداخت. ولی هوس و شوق روشنفکر جلوه دادن به ایشان فرصت تأمل و تحقیق نداده است و در نتیجه در مقاله روشنفکرانه شان کمتر خرد ورزی و زیاد تر روشنفکری خیالاتی دیده می شود. لازم می بینم چند نکته را بطور موجز در رابطه با مقاله شان ذکر نمایم تا باشد که ایشان به اصلاح آنها بپردازد: 1- روحانیون همانند دیگر اصناف جامعه هم دارای افراد خوب و هم دارای افراد ناشایسته می باشند. بناءً باید سعی کنیم که صرفاً جهت اداهای روشنفکرانه در آوردن از خود، به انتقاد از مطلق روحانیون نپردازیم. 2- افغانستان با دموکراسی واقعی و میثاقهای حقوق بشر بنا بر دلایل و عوامل متعدد خیلی فاصله دارد. باید سالها بگذرد تا جامعه ما با این مفاهیم آشنا شوند و زمینه را برای تحقق آنها فراهم سازند. بناءً صحبت از دموکراسی و حقوق بشر واقعی و همه جانبه فعلاً در جامعه افغانی خیال پردازی بیش نیست. برادر روشنفکر ما باید بداند که عوام فریبی و شیطان صفتی هیچ کدام در قاموس دموکراسی و میثاقهای حقوق بشر جائی ندارد. آمریکا و کشورهای غربی اگر واقعاً به واقعیتهای دینی دست یافته و حالا متاسف می باشند که چرا مسلمانان راهی عاری از این واقعیت را در پیش گرفته اند باید در عوض متوسل شدن به تزویر، نیرنگ، عوام فریبی و تاکتیکهای مشابه جهت تغییر آئین مسلمانها، به برگذاری مناظره، کانفرانسها و مباحث علنی دینی با مسلمانها بپردازند تا واقعیتها را آنطوریکه باید و شاید همه درک کنند. اشتباه بزرگ برادر روشنفکر اینست که حسن را از قبح تشخیص داده نتوانسته و در نتیجه حسن را رها نموده و به قبح چسپیده است. 3- ساده لوحی خواهد بود اگر شعار کشورهای غربی را عین شعور (اهداف نهائی و اصلی) آنها بدانیم. در واکنش به اتهام روحانیون و بنیادگرایان مذهبی (بگفته برادر روشنفکر) مبنی بر اینکه کوریائیها برای تبلیغ مسیحیت درافغانستان آمده اند، تیم لیدر گروه کوریائی اظهار نمود که با شنیدن این اتهام دچار شوک شده است. ایشان همه این اتهامات را رد نموده و هدف خویش را موکّداً سیاحت و برگذاری فستیوال صلح بیان نمود. قطع نظر از همه شواهد دیگر، توزیع کاردهای تبلیغات مسیحیت در بین یکعده مردم محل و محصلین مکاتب و دانشگاه که کاپی آنرا ذیلاً می بینید، کافی است که بدانیم هدف اصلی آنها صرفاً تبلیغ مسیحیت بشکل عوام فریبانه بوده است نه چیزی دیگر! "در وجود عیسی مسیح آینده شما تضمین و سرنوشت شما قطعی می باشد" ترجمه جمله ای می باشد که بر روی کارد تبلیغات مسیحیت نوشته شده است. 29 اسد سال 1385 |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 2 بعد از ظهر توسط محمد نعیم دهقان زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
اندیشه باید با اندیشه پاسخ داده شود، نه با تهدید و تکفیر! تأملی در موضع گیریهای سران احزاب جهادی علیه ملالی جویا چندی قبل از رادیو بی بی سی شنیدم که خانم ملالی جویا بنا بگفته خودش تهدید به مرگ شده و پلانهای گوناگون جهت از بین بردن او از جانب کسانیکه مجاهدین نامیده میشوند طرح ریزی شده است. بعنوان یک افغانی نمیتوانم در این مورد بی تفاوت باشم و میخواهم نظریات و واکنشهایم را در قالب نوشته و مقاله ای هر چند ابتدائی بیان دارم. خانم ملالی جویا بعنوان یک نماینده جنجال بر انگیز در پارلمان شناخته شده است که با سخنان تندی علیه کسانیکه در جنگهای داخلی و حزبی کشور در سالهای اخیر دست داشته گروههای مخالف و موافق را در جامعه افغانی بوجود آورده است. مخالفین شان را کسانی تشکیل می دهند که عمدتاً خود را مجاهد فی سبیل الله و ناجی کشور در دوران اشغال قدرتهای خارجی قلمداد می کنند. مدافعین شانرا می توان در طیف عمدتاً افرادی یافت که از توده مردم تشکیل شده و در سالهای اشغال کشور، و بخصوص جنگهای خونین بین گروههای حزبی، قربانی جاطلبیها شده و سالیان متمادی را در سخت ترین و رقت بارترین حالات مهاجرت در کشورهای عمدتاً همسایه گذرانده اند. واقعیت اینست که افغانستان از بدوه تاریخ خویش تا بحال چندین مرتبه مورد تهاجم قدرتهای مختلف اشغال کننده و استعمار گر قرار گرفته و هر بار بکمک الهی و همدستی صادقانه مردم افغانستان قدرتهای اشغال کننده شکست خورده و حتی بعضاً به نابودی کشانده شده اند. با وجودیکه میزان تخریب خانه ها و فجایع انسانی که در نتیجه تهاجمات قدرتهای خارجی علیه مردم افغانستان صورت گرفته کمتر از میزان فجایع جنگهای درون حزبی بعد از پیروزی مجاهدین نمی باشد، مردم افغانستان افتخار دارند که تمام آنهمه فجایع و قربانیها را در راه پیروزی و نجات کشور شان از چنگال ستم پیشه ابرقدرتهای تجاوزگر متحمل شدند. مجاهدین دیروز که پیروزمندانه از میدان جهاد برگشتند و در راه خدا، حفظ دین و مذهب و استقلال کشور شان جهاد نمودند و هزاران شهید دادند بنا بر دلایل متعدد که قدرت طلبی و انحصار گرائی که یکی از دلایل آنست، بجای ایجاد حکومت و حاکمیت قانونی و مشروع که همه مردم درسایه آن بتوانند آبرومندانه و افتخارانه بزندگی آرام خویش بپردازند، بجان هم افتادند و متاسفانه چنان قتال مردم بیگناه و تخریب کشور را براه انداختند که انسان حتی حین مطالعه در باره آنها و شنیدن چشم دیدهائی در مورد آنها به وحشت می افتد. در این میان تنها کسانیکه متحمل تلفات و قربانی می شدند همانا مردم بی دفاع و شهروندان عادی بودند. خلاصه، این دوره از تاریخ سیاسی افغانستان واقعاً ننگین و انزجار آفرین می باشد و جنگهای خونین بین احزاب و گروههای مختلف که رهبران شان بنابه گفته خود آنها عناصر اصلی جهاد و مقاومت را تشکیل میدادند، مفهوم جهاد ومقاومت را شدیداً سوال بر انگیز می سازد. بعضی از شهروندان کشور از شدت متحمل شدن خونریزی و فجایع جنگهای داخلی آرزو می کردند که کاش جهادی صورت نمی گرفت و شوروی باقی می ماند! آنها معتقد بودند که شوروی و دیگر قدرتهای متجاوز گرچه درخاک افغانستان تجاوز نمودند، ولی به اندازه سران و افراد گروههای متخاصم بی رحم نبودند و به کشتار مردم بی رحمانه نمی پرداختند. به همین جهت بود که عده مردم یا از روی احساسات و انزجار و یا از روی درک و عقلانیت حمله شوروی را نسبت به بی رحمی های گروه ها و احزاب جنگ پیشه داخلی ترجیح می دادند. در دوران جنگهای حزبی و گروهی و بعد از سقوط طالبان هر که تازه به شهر کابل وارد می شد از شدت و گستردگی میزان تخریب شهر حیرت زده میشد و در مسیر جاده ها غیر از خرابه های وحشتناک خانه ها، ساختمانهای چندین طبقه و عراده جات چیز دیگری بچشم نمی خورد. دیدن آنهمه ویرانه های گسترده که با دستان خود ساخته و پرداخته بودیم، کاملاً جا داشت که ضمن جنایت و حشی گری فاحش خواندن این اعمال شعر مشهور را که می گوید "من از بیگانگان هرگز ننالم---- هر آنچه کرد با من آشنا کرد" زیر لب با خود زمزمه کنیم! اوایل سال 2001 بود و برای اولین مرتبه بکابل آمدم تا پایتخت کشورم را از نزدیک ببینم. روزی با دوعسکر خارجی در یکی از جاده های کابل وارد صحبت شدم و اولین سوالم این بود که کابل و افغانستان از دید آنها چگونه است؟ آنها بالظاهر از خود حسن نظر نشان دادند. وقتی گفتم افغانستان تا چند سال قبل (پیش از تجاوز شوروی، جنگهای داخلی و رژیم طالبان) یکی از بهترین کشورها بود و سیاحان خارجی از دیدن تقاط کابل و افغانستان بهت زده می شدند، در جوابم با خنده و بشکل طعنه آمیز گفتند افغانستان و کابل هم اکنون نیز جاهای دیدنی دارند. با دست خود اشاره به ساختمانهای مخروبه نموده و گفتند: شما (افغانها) چنان دیدنیهای از این شهر درست نموده ائید که ما همه از دیدن آنها متحیر می شویم! من نمیدانم رهبران و فرماندهان گروههای داخلی که اکثر شان صف های طویل مجاهدین دیروز را تشکیل می دهند، آیا جنگهای داخلی چند ساله را با تمام اوصاف و تفصیلات شان نیز نوعی جهاد می دانند یا خیر؟ اگر اسم آنرا جهاد می گذارند، جهاد با کی و چی کسی؟ اگر جهاد نمیدانند لابد اسم دیگری که واقعاً درخور آن باشد انتخاب کنند تا در تاریخ سیاسی کشور شجاعتهای افسانه مانند خویش را برای ازمنه و نسلهای بعدی بازگو کنند! بهرحال، با جنایت و توحش خواندن تخریب کشور بدست خود، امیدوارم که در زمره کفرگویان قرار نگیرم! صادقانه باید گفت که مردم هرگز دوران تاریک و ننگین جنگهای داخلی را که تمام رهبران و عناصر اصلی آن تا هنوز به نحوی بر اریکه قدرت سوارند و از مردم انتظار احترام، ارادت و دست بوسی می کنند فراموش نخواهند کرد. مردم این رهبران را مستقیماً مسئول بدبختیهای سالیان متمادی میدانند و تک تک افراد، بخصوص طبقه جوانان، دردها، بغضها و ناله های از عملکردهای حزبی و گروهی رهبران شان در قلب و سینه دارند. بخدا سوگند هزاران جوانانیکه با تمام امیال و امید میخواستند تحصیلات شانرا ادامه دهند و یا در دانشگاههای کشور به اتمام برسانند، در جریان جنگهای خونین داخلی یا کشته و معلول شدند و یا هم اکنون با دنیای مملو از غم و غصه و شکست جبران نا پذیر با ازدست دادن پدران و برادران شان نان آور خانه خویش شده اند و بیداری و خواب شانرا کابوسهای وحشتناک تشکیل میدهد. آیا این نسل سوخته و قربانی حق ندارد که عملکردهای به اصطلاح رهبران جهادی شانرا مورد بازپرسی قرار دهد؟ آیا یکی دانستن جنگهای خونین داخلی با اسلام و جهاد واقعی بمنظور فریب افکار عامه، بازیچه و بدنام ساختن اسلام نیست؟ چگونه ممکن است که با گسترش دادن اندیشه های طالبانی و تلاش جهت تفسیر منحط و ناشایسته از اسلام ارائه دادن کفر شمرده نمی شود، ولی انتقاد از عاملین تخریب کشور کفر گوئی شمرده می شود و انتقاد کننده فوراً تکفیر می شود؟ چگونه مطمئین باشیم که با داشتن اینگونه رهبران که اندیشه های دینی اکثر شانرا اساس اسلام طالبانی و اندیشه های سیاسی شانرا انحرافات و عوام فریبی شکل می دهد، کشور مانرا به مسیری سوق می دهیم که عاری از عناطر طالبانی و تندروان گروههای منحرف می باشد؟ این خیلی عجیب است که ما برای نابودی طالبان و اندیشه های انحرافی مبارزه می کنیم، ولی متوجه نیستیم که خود در اندیشه های مان دارای تفکرات طالبانی می باشیم! شاید ملالی جویا یکی از جوانانی باشد که اثرات خانمان سوز سالهای مهاجرت و آوارگی را با تمام وجودش احساس نموده و وجدان بیدارش اورا به بلند نمودن صدای اعتراضش در جمعی کسانیکه در جنگهای داخلی و مصیبتهای جبران ناپذیر گذشته دخیل بوده اند، وادار می کند. و شاید ایشان بر اساس ادعاهای بعضی نشریات عمدتاً وابسته به احزاب و حلقات رهبران گروهی، در قبال انتقادات و اعتراضاتش اهداف دیگری داشته باشد. ولی آنچه که مسلم است اینست که اکثر شهرواندان کشور، بخصوص جوانان کشور و بازماندگان خانواده هائیکه قربانی مصایب سالیان نبردهای داخلی شده اند، علیه سران گروههای حزبی معترض می باشند و در صدد زمینه ای می باشند که بتوانند از آنها بشکل مستقیم و یا غیر مستقیم بازجوئی کنند. سران و فرماندهان گروههای مورد بحث نباید انتقاد، اعتراض و شکایت از عملکردهای گذشته شانرا غیر منتظره بدانند و مضحک است اگر شکایات از عملکردهای آنها را حمل بر توهین بر دین و مقدسات و مذهب کنند. بناءً نباید بجای پاسخ اندیشه با اندیشه، از توهین، تکفیر و تهدید کار گرفته شود. نظریات و شایعات مختلفی در مورد گذشته ملالی جویا و اهداف و مقاصد شان ا ز طرح اینگونه انتقادات و اعتراضات علیه سران گروههای داخلی از جانب طیفهای مختلف اجتماعی بگوش میرسد که هر کدام شان تا رونما شدن واقعیتها در سرحد ادعا باقی میمانند. ولی اینرا نباید فراموش کرد که نسبت دادن ملالی جویا به گروهها و سازمانهای بیرونی در شرایطیکه همان مجاهدین دیروز که جهاد شانرا کشتن و آواره ساختن مردم بی گناه و تخریب خانه ها تشکیل میداد و تا هنوز از قدرت و نفوذ اجتماعی برخوردارند، أمر طبیعی در جامعه افغانی بنظر می رسد. واضح است که تمام مجاهدین جنگ سالار نیستند و نبودند و سران احزاب و گروههای داخلی از تمام مجاهدین نمایندگی نمی کنند. طیف وسیع مجاهدین را مردم عادی تشکیل میدهد و رهبران احزاب کنونی نقش رهبری و هماهنگ کننده را ایفا می نمودند. مجاهدینیکه بعد از شکست قوای شوروی جهاد دوم خویش را قتال مردم بی گناه و آواره ساختن آنها انتخاب ننمودند و اصل جهاد و آرمانهای آنرا نگهداشتند، در نزد همه مردم محترم و قابل قدر می باشند. با توجه به اینکه سخنان ملالی جویا هم اکنون طرفداران زیادی را در خارج و داخل کشور در بین اقشار مختلف جامعه بوجود آورده و او در حقیقت تمثیل کننده صدای در گلو خفته صدها هزار شهروند در انتقاد از مجاهدین کاذب می باشد، اگر اینگونه مجاهدین به ترور و حذف فزیکی او دست زنند یقیناً با موجی از اعتراضات و خشونتهای بی سابقه از جانب طیفهای مختلف جامعه روبرو خواهند شد. آنها باید بدانند که با قتل ملالی جویا جبهه گیریهای بیشتری برای خود خلق خواهند کرد و هیچ گاه حذف فریکی بعنوان راه حل موثر مشکلات، مفید و کارساز نبوده است. یکی از راه حلها اینست که مخاطبین سخنان ملالی جویا شکایات و اعتراضات شانرا که صدای خفته در گلوی اکثر افغانها می باشد، جدی بگیرند و با توده و نماینده گان مردم وارد بحث دوستانه در فضای مسالمت آمیز شوند. مردم دردمند هستند و میخواهند کسی به صدای آنها گوش فرا دهد. بناءً اگر واقعاً خطا و اشتباهاتی مرتکب شده اند از مردم و ملت طلب پوزش کنند. اگر معصوم و بی تقصیر میباشند شکایات و انتقادات مردم را با دلایل محکم، منطقی و استدلالی رد نمایند. آنها باید بدانند که حذف شاکی و یا تکفیر، تهدید و توهین او بمنزله فروبردن و پنهان نمودن سر در زیر برف می باشد. آنچه که مشهود و قابل تحسین بنظر می رسد، شجاعت و ابتکار عملی ملالی جویا است. او توانست که با شهامت شان عملکردهای مسند نشینان جلال و جبروت را با چشم در چشم آنها دوختن آشکارا مورد انتقاد و اعتراض قرار دهد. کار سهل نیست وقتی کسی بخواهد رو در رو و چشم در چشم قدرتمندی بایستد و بگوید که تو هزاران شهروند افغان را کشتی و وطن را به ویرانه ای تبدیل کردی. بنظر من، حالا این وظیفه روشنفکران و روشن ضمیران کشور است که ضمنی منطقی تر و گسترده تر ساختن این اعتراضات، مسیری را برای آنها در جستجو شوند که مثمر و عاری از خشونت باشد. انتظار میرفت که جامعه بین المللی و امریکا از سخنان و انتقادات ملالی جویا حمایت و استقبال گسترده نمایند. ولی واکنشهای آنها آنطوریکه انتظار می رفت تا هنوز نبوده است. واقعیت اینست که جامعه جهانی خواهان بکارگیری قوه قهریه جهت خلع قدرت و نفوذ مجاهدین مورد بحث نیست. زیرا بکارگیری هرگونه اقدام توام با خشونت علیه اینگونه افراد در شرایط کنونی که آنها از نفوذ اجتماعی قابل توجه برخوردارند نتایج ناخواسته ای را ببار خواهد آورد. لذا بهتر است به تضعیف قدرت و نفوذ گام به گام آنها دست زد. چهار سال قبل در دوران حکومت موقت و انتقالی که مجاهدین مورد بحث از قدرت شایانی برخوردار بودند، احراز پوستهای کلیدی در کابینه توسط گروههای نامبرده تقریباً اجتناب ناپذیر بود و دولت و جامعه جهانی نمیتوانیست نفوذ اجتماعی آنها را نادیده بگیرد. ولی امروز قدرت و نفوذ اجتماعی چهار سال قبل آنها دچار دگرگونیهای شده است که راه را بسوی انسداد مصلحت اندیشی و تقویت قابل توجه شایسته سالاری هموار نموده است. علت دیگری که سیاستهای جامعه جهانی با انتقادات ملالی جویا و امثالهم شان کمتر همخوانی و هماهنگی دارد اینست که ملالی جویا با سخنان انتقاد آمیز شان همیشه خواهان محاکمه و بازجوئی اینگونه مجاهدین بخاطر عملکردها و رفتارهای گذشته شان می باشد و حال اینکه سیاستها و رویکردهای جامعه جهانی علاوه بر آرام و گام به گام بودن، بیشتر در صدد تنزیل دادن مشارکت و حضور آنها در قدرت سیاسی آینده و حال می باشد. بنابر این چنین می توان گفت که مطالبه توده مردم را عمدتاً جنبه های حقوقی مسئله شکل میدهد و اهداف و سیاستهای جامعه جهانی را بیشتر جنبه های سیاسی آن شکل و رنگ می دهد. بهرحال، بنظر من گذشت زمان خود بخود منجر به حاشیه راندن و تضعیف نفوذ تحمیلی سران و احزاب گروهی می گردد. نفس گذشت زمان زمینه را برای رسیدن به هر دو هدف مساعد می سازد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط محمد نعیم دهقان زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
Challenges of the newly formed Parliament New ranges of forming alliance on the eve of electing Chairman The first challenge of the newly formed Parliament about election of its Chairman was overcome on the first days of its function. The news of forming alliance made by some so-called political parties on the threshold of electing Chairman for the newly established parliament took numerous people by surprise. This was followed very subtly with vast waves of different reactions and reflections among the people from the different walks of life. To most of the people, the unexpected formation of alliance of Mohaqiq with Sayyaf who has left an unwanted image of himself among the Hazarah community during the civil war was quite a bolt from the blue. Many started following that, to accuse Mohaqiq of bartering away the destiny of Hazarah community and many started to praise him for his action Regardless of whether this alliance will bear some possible long and short term fruition or not that indeed requires another separate discussion, I believe that forming alliance at this juncture of time, with due regard to the past situation of these parties and relation among them has no considerable impact on a wholly supported candidate for the Chairman Post and further strength of a functional parliament in Afghan society. True and wholehearted alliance of the different parties which their formation and establishment have been solely on the basis of similar ideology, ethnicity and difference of language rather than political objectives and struggles, is a mere dream for the Afghan society. None of these parties is free from affiliation and affinity to specific ideology, ethnicity and differences of language. In view of these facts, they will lose recognition and multilateral support of their respective supporting ethnicities from one hand and will face unprecedented hatred and even violent reaction from all those who ideologically and ethnically back them from the other hand, if they truly form alliance This is very correct that forming multilaterally ethnic and ideological alliance is quite an ordinary happening in a democratic society and expectedly it’s possible for many political parties and oppositions to become united and struggle for some wholly accepted objectives in their country in concert with one another, but one should not forget this point that the issues of ethnicity, differences of ideology, language and patrimonial predominance and ruling are still very highly sensitive ones in Afghan society. The more than two decades of war and turbulence have left infinite mistrust and the grounds of mentally and physically hostile fronts among the various living ethnicities of this country. They still with all their overwhelming might stay at the top of every agenda for meetings, forums, reconciliation and extra in Afghan society This is not impossible for the different Afghan ethnicities and their political parties to once come together and form peaceful and friendly existence free from all sorts of bane, hatred, prejudice, incompatibility and intention of blood shedding. History is evident that it’s not the first time the Afghans step towards strengthening their brotherhood and unity, and neither is their unity unprecedented in their political history. But the fighting in the last five years of critical history of Afghans was a more ethnic and ideological war involving all the minorities and ethnicities in the forms of belligerent factions, rather than a struggle for defending their homeland, its sovereignty, dignity and independence against the foreign invasions. As a result, the country was plunged into terrific period of severe turmoil and deep havoc. I think the people can’t easily dispel the impacts of the long lasting internecine war and the traumatizing tumults of those periods nor they can so easily succeed into restoring the fiercely disintegrated national trust that plays a crucially determining role in building a democratic and successful state in human society. True and irreversible formation of alliance and democratic state in Afghanistan are subject to first, complying with the inevitably fundamental changes in the patrimonial form of the ruling system and secondly to replacement of tribal, nepotistic and chronically despotic attitudes with a moderate and democratic ones in the political and social arenas of governance. This will help the Afghans to build their parties more likely on the basis of country wide political objectives rather than ethnic and local ones from one hand, and to leave no stone unturned to struggle for strengthening true brotherhood and democracy from the other hand Unfortunately, up to now the slogans by the ruling leaders have been national, but ruling and governing have been on ethnic and even despotic basis excluding, liquidating or at least marginalizing the minorities. That’s why To be continued
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط محمد نعیم دهقان زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
Last year my invincibly flourishing interest prompted me to similarly write some articles in English language and “Outlook
Prospect of the newly formed Parliament Prospect of the parliament is strongly linked with the past political history of our country. Afghanistan has started to own an unprecedented parliament in a circumstance that ethnically and politically hostile mentalities are still among some intensively sensitive issues potentially quite able to once again put the country into another period of civil war and conflict. Expectedly, the representatives are inclined to reflect in their arguments and attitudes inside the parliament all the ethnically and ideologically sensitive issues are going on outside the parliament among the mass, for the reason that they are also from this society and have their natural affiliation to this society and the mass. Bearing all these points in mind, since the Afghan society lacks operation and existence of any strong and eye-catching political parties to lead all the political processes and movements in an evolutionary way, the parliament for the first period of time will resemble a quarrel center in which the parliamentarians instead of arguing about the due roles and policies of the parliament will focus on the issues mainly based on their personal, group, party and ethnic interests. Meanwhile, the parliament will be liable to be threatened with the possible dissolution and disbandment and even paralysis as a result of undergoing tensely internal conflicts, but it will have its transit from this period coupled with suspicion and uncertainty to a more stable and peaceful period in which it probably can as properly function as expected. In principle, every state or society that has experienced long lasting turbulence and conflicts takes a while to recover socially, economically, politically and culturally from all its turbulent eras and to weld its multilateral ruling systems properly. And the Afghan society is one of such that have to inevitably pass this long and tortuously recovering way ahead. Based on this fact, the early
In brief: Any acrimonious dissension and quarrel resulting from the particular attitudes and mentalities of the parliament members in the initial periods of parliament’s function must not be beyond expectation. But what they do need to do is to pave the way for the transit of it from this expectedly critical period to another more stabled and friendly peaceful one As far as election of the traditionally, militarily and ethnically influential figures as representatives of the ethnic minorities in the newly formed parliament is concerned,
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت 8 قبل از ظهر توسط محمد نعیم دهقان زاده
|
|
||
|
|
|
|
شکل گیری نگریشهای جدید در مورد قبیله سادات در جامعه هزاره(توضیح و نقدی بر اندیشه های قداست طلبانه اقایان سید حسینی نسب و سید اطلاق موسوی) قسمت دوم قبیله سادات با استفاده از نفوذ بالظاهر معنوی خویش در جامعه هزاره در یافتند که آنها مردم صادق، خدا پرست و بیشتر از دیگر اقوام ساکن در افغانستان به دینداری و ارادت به خاندان حضرت پیامر اکرم و ائیمه معصومین اهتمام می ورزند. دینداری جامعه هزاره قبیله سادات را بر این واداشت که ضمن تحکیم نفوذ به اصطلاح معنوی خود با استفاده از نسبت دادن خویش به نسل حضرت پیامبر و دهها ترفند و تاکتیک دیگر که در آنروز به آسانی میتوانست اعتقادات مذهبی هزاره ها را نسبت بخود تحکیم بخشند، در صدد مرید پروری و برتری طلبی دینی و اجتماعی بر آمدند و جامعه هزاره مخصوصاً قشر عوام آنرا تحمیق مذهبی نمودند. این تحمیق مذهبی در لفافه ارادت و احترام به قبیله سادات، با توجه به اعتقادات و محبت لا یتغیر مردم هزاره به پیامبر و ائیمه معصومین، برای چندین قرن بطور پر و پا قرص در جامعه باقی ماند و قبیله سادات متاسفانه بد ترین نوع خرافات پرستی و قداست پروری توام با جهل را در طول این چند قرن در جامعه هزاره اشاعه بخشید. این تحمیق مذهبی بقدری گسترده است که متاسفانه تا هنوز در بعضی نقاط پاکستان عروس در شب اول عروسی از اثر سوء استفاده قبیله سادات از اعتقادات ساده و صادقانه مردم نسبت به اهلبیت و خاندان پیامبر اسلام به یکنفر آغا صاحب اختصاص می یابد!! قبیله سادات با سوء استفاده از احساسات پاک مذهبی مردم هزاره تا هنوز در گوشه گوشه ای از هزاره جات آب دهن شانرا بعنوان تبرک و داروی شفا بخش بدهان اطفال و نوجوانان هزاره می اندازند و خانواده هائیکه در نتیجه اعتقادات ساده و صادقانه شان تا هنوز در حالت تحمیق مذهبی بسر می برند و از انحرافات و نیتهای ناشایسته و غیر انسانی این افراد بخصوص و تقریباً جمیع قبیله سادات در مجموع نه تنها چیزی نمیدانند بلکه تا هنوز آنها را با ارادت تمام و دیده ای احترام آمیز می نگرند، به اینگونه اعمال آنها اعتقاد دارند! تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل! با ذکر این دو نمونه مخوّف هر انسان متوجه می شود که دامنه تحمیق مذهبی و اشاعه خرافات دینی چقدر گسترده است و قبیله سادات محترم چگونه از ارادتهای بی آلایش جامعه هزاره سوء استفاده نموده است! نمونه ای اینگونه اعمال ناشایسته و انحرافی قبیله سادات در درون جامعه هزاره بحدی زیاد است که اگر بخواهیم به ذکر و بحث آنها بپردازیم باید چنیدین کتاب ضخیم چند جلدی بنویسیم. لازم نیست که بر بطلان و مزخرف بودن نمونه های فوق از نقطه نظرات مختلف علمی و مذهبی ببحث بپردازیم و برهمه گان معلوم است که آنها خرافات محض اند که با تمام قوا توسط قبیله سادات محترم با سوء استفاده از احساسات و اعتقادات پاک مردم صبغه دینی و قداست طلبی را بخود گرفته اند. واقعاً عجیب است که افرادی همچون آقایان سید حسینی نسب و سید اطلاق موسوی بجای اینکه قدری به گذشته قبیله سادات و رفتارها و سوء استفاده های آنها از مذهب و اعتقادات پاک جامعه هزاره بیندیشند و آنها را با دید بیطرفانه و واقع بینانه ای خویش به نقد بکشانند، به تکفیر و تقبیح ما بجرم اینکه آنها را متوجه اعمال ناشایسته شان ساخته و به تحمیق زدائی مذهبی مبادرت ورزیده، می پردازند! اگر قبیله سادات محترم واقعاً به مقدسات دینی پایبند باشند، اگر آنها واقعاً و قلباً عظمت و بزرگی خاندان حضرت پیامبر اسلام را نگهمیداشتند هرگز از نسبت دادن خویش به خاندان رسول و معصومین و ارادتهای صاقانه جامعه هزاره به آن خاندان بزرگ سوء استفاده نمی کردند. قبیله سادات با سوء استفاده از نسبت دادن خویش به خاندان پیامبر و صداقتمندیهای دینی و اجتماعی مردم هزاره بد ترین و ناشایسته ترین نوع تحمیق مذهبی و خرافات پرستی را در قالب دین و مذهب علیه این مردم مرتکب شدند. اساس ادعاهای آقای سید حسینی نسب و امثال شانرا مبنی بر اینکه اگر یک فرد هزاره با دختر سید عروسی کند ممکن است احترامش را از آنجائیکه از حیث نسل و دودمان منتسب به خاندان حضرت پیامبر می باشد، حفظ نتوانند و در نتیجه بی حرمتی به خاندان پیامبر را مرتکب می شوند و قبیله سادات به همین جهت از دختر دادن به مردم هزاره ابا می ورزند، باید در اندیشه های برتری طلبانه و سلطه گریهای خود خواهانه و بی اساس آنها به جستجو پرداخت. به فرض اینکه نسبت دادن قبیله سادات به نسل حضرت پیامبر و ائیمه معصومین واقعیت دارد و به تعقیب آن عروسی با دختر سید نیز ممکن است موجب بر حرمتی به خاندان پیامبر گردد، گیرم شما آیا واقعاً عظمت و بزرگی خاندان پیامبر را تا هنوز حفظ نموده ائید؟ چگونه از جهتی خود را منتسب به خاندان حضرت پیامبر می دانید و از جهتی ناشایسته ترین نوع بی حرمتی را از طریق اشاعه خرافات دینی و فساد لجام گسیخته مرتکب می شوید؟ بیائید تعصب و احساسات و جانبداریهای قومی را کنار بگذاریم و لحظه ای به اعمال و رفتار های گذشته قبیله سادات محترم نظری بیفگنیم و بعد صحبت از قداست و انتساب قبیله سادات به نسل حضرت رسول اکرم نمائیم. صادقانه باید گفت که برخوردها و کارهای فوق الذکر قبیله سادات محترم با ادعاهای آنها مبنی بر اینکه آنها بزرگوار اند و از حیث نسل منتسب به خاندان پیامبر اسلام می باشند، نه تنها سازگاری ندارد بلکه کفر آمیز و سخت توهین آمیز می باشد.
ادامه دارد زمستان سال 1384 |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط محمد نعیم دهقان زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
بدنبال ائتلاف محمد محقق با عبدالرب صیاف مقاله ای از حسین فیاض تحت عنوان "هزاره ها و بحران هویت" در ویب سایت آرمان بچاپ رسید که به نحوی واکنشها و موضعگیریهای خصمانه بعضی سادات را در پی داشت. این مقاله و بعضی مقالات دیگر زمینه ای را برای بحث پیرامون روابط قبیله سادات با هزاره ها فراهم ساخت و من نیز جهت ادای مسئولیت به نوشتن مقاله ای در همین رابطه پرداختم. مقاله ذیل قرار بود به چندین بخش نوشته و بچاپ برسد. اما قبل از آنکه بنده به نوشتن بخش سوم این مقاله بپردازم، مسئولین ویب سایت آرمان بنا بر دلایل مختلف خواهان خاتمه بخشیدن به این بحث و موضوع گردیدند و من نیز متعاقباً از ادامه این مقاله صرف نظر کردم. تمام مقالات پیرامون روابط قبیله سادات با هزاره ها را خوانندگان میتوانند از ویب سایتهای آرمان و نیزار بدست آورند. باید گفت که با پست نمودن این مقاله در ویب لاگم نمیخواهم این بحث را مجدداً شروع و ادامه دهم.
شکل گیری نگریشهای جدید در مورد قبیله سادات در جامعه هزاره (توضیح و نقدی بر اندیشه های قداست طلبانه آقایان حسینی نسب و سید اطلاق موسوی) قسمت اول
یکی از ویژه گیهای جامعه سنتی اینست که اخلاق، مذهب و معنویت را غبار خرافات و سنتهای قرون وسطا ئی منشعب از باورها و تلقیهای دینی و غیر دینی می پوشاند. مذهب و باورهای دینی در جوامع سنتی و عقب مانده مرزهای شانرا که حایلی بین سنتها و رواجهای حاکم آن جوامع می باشند تا پدیده ای رهائی بخش الهی با سنت ساخته و پرورده شده ای بشری یکجا و مختلط نشود، از دست می دهد و در نتیجه سنت حاکم اکثراً در قالب باورهای دینی در اندیشه ها و تفکرات انسانها جلوه می نماید و سنت پرستی جایگزین دینداری واقعی می گردد. تفکیک و تشخیص دینداری واقعی از سنت در جوامع سنتی کار مشکل و حتی غیر ممکن است. به همین جهت است که متفکر دانا داکتر عبدالکریم سروش می گوید: "برای یک روشنفکر رویارو شدن با سلاطین دیکتاتور و ظالم آسانتر است از رویارو شدن با مردم جاهل. زیرا نتیجه رویا رو شدن با سلاطین دیکتاتور شهید و کشته شدن می باشد. ولی نتیجه رویا رو شدن با مردم خرافات پرست و جاهل تکفیر می باشد". اصولاً تکفیر یگانه سلاح برنده مردم در جوامع سنتی می باشد. در جوامع سنتی هر گونه بازبینی و تجدید نظر در اندیشه ها و باورهای دینی محکوم به شکست می باشد و حامیان جنبشهای اصلاح دینی و باورهای اخلاقی همیشه با تلقیهای مبنی بر اینکه آنها لائیک و ضد دین می باشند و در صدد بی اعتبار ساختن اعتقادات دینی انسانها می باشند، همراهی می شوند. جامعه افغانستان با توجه به پشینه ای بسیار طولانی پر فراز و نشیب آن در عرصه های سیاسی و اجتماعی و بحرانهای بی سابقه سالهای اخیر که بطور اجتناب نا پذیر تا ثیرات عمیق شانرا در جنبه های مختلف زندگی جمعی و فردی افغانها گذاشته است یکی از جوامع عمده سنتی می باشد که دینداری و اخلاق جمعی در آن شدیداً متاثر از سنت خرافاتی حاکم در این جامعه می باشد. دینداری در جامعه افغانی مرز مشتر ک شانرا با سنتهای عامیانه و خرافاتی از دست داده و در نتیجه دینداری متاثر از فرهنگ سنتی در این جامعه می باشد. به همین جهت است که جامعه افغانی در حالیکه مذهب رسمی و اصلی آن اسلام و تقریبا همه ای ساکنین آن پیرو دین اسلام می باشند رژیمهای مختلف لیبرالی و افراطی دینی را در ادوار مختلف تجربه نموده و هرکدام این رژیمها عمدتاً بر اساس برداشتهای حاکم دینی به حکومتداری و حاکمیت پرداخته اند. ریشه ها و عوامل مساعد کننده زمینه های رژیم طالبانرا،من باب مثال، باید در باورها و سنتهای جامعه افغانی به جستجو پرداخت نه در جای دیگر. بناءً سنت بکمک باورهای دینی گاهی افراطی گرائی می آفریند و گاهی آزادیهای مفرط. دینداری در جامعه افغانی هیچگاه مجزا از فرهنگ سنتی آن نبوده است. در افغانستان اندیشه مخالفت با حفظ دینداری جدا از سنتهای عامیانه حاکم و اقدامات گام بگام جهت اصلاح این سنتها و انطباق دادن آنها با عقلانیت و واقعیتهای جدید دنیای معاصر همواره در مجموع از جانب سه قشر تقویت یافته است. 1- عالمان دینی که ضمن عدم برخورداری از تحصیلات عالی در رشته علوم دینی چشم و گوش شان در مقابل ویژگیهای دنیای معاصر بسته می باشد. 2- اربابان قومی و طایفه ای. 3- آنعده افرادی از قبیله سادات محترم که همیشه با سوء استفاده از نسبت دادن نسل شان به خاندان حضرت پیامبر استیلای معنوی و اجتماعی شانرا در میان توده ای مردم تحکیم بخشیده و به تحمیق مذهبی آنها پرداخته اند. لازم به یاد آوری اینکه جامعه هزاره همیشه به اصول اعتقادات دینی شان پایبند بوده و در مجموع خیلی اعتقادی و مذهبی میباشند. ارادت خاص آنها به پیامبر و خاندان آن بر اعتقادی و مذهبی بودن بیشتر آنها کمک شایان نموده است. مظلومیت و محرومیت در تاریخ دینی امامان شیعه و بالطبع آن محبت اهلبیت از جانب هزاره ها و بالاخره روی آوری اکثر جوانان هزاره به فراگیری علوم دینی نمونه ای از اعتقادی بودن برجسته جامعه هزاره می باشد. مذهبی بودن و ارادت صادقانه وبی آلایش آنها به پیامبر و خاندان پیامبر قبیله سادات محترم را بر این واداشت که از کانال مذهبی وارد شده و در مرحله نخست به شکل دهی نفوذ مذهبی شان و در مرحله ثانی روحیه و ارادت سیادت پرستی مساوی با قداست پرستی را در جامعه هزاره بپرورانند. ادامه دارد. |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 10 قبل از ظهر توسط محمد نعیم دهقان زاده
|
|
||
|
|
|
|
|
دوسال قبل در یکی از روزهای ماه میزان سال 1383 مردم با شوق و هیجان فراوان بپای صندوقهای رأی رفتند تا فصل جدیدی در حیات سیاسی کشور شان ایجاد نمایند. آیا تمام آنهمه امیدواریها و آرزوهای دوسال قبل ملت تا هنوز پا برجا است؟ مردم هم اکنون چگونه می اندیشند و چگونه تحلیلی از قضایا و تحولات کشور شان دارند؟ این داستان کوتاه که حاکی از احساسات من می باشد دو سال قبل در روز رأی دهی در انتخابات ریاست جمهوری در ولایت بامیان نوشته شده است.
گوشه ای از حال و هوای روز رأی دهی در بامیان قبل از اولین ساعات رأی دهی از خواب بلند شده و بعد از ادای نماز با آب گرم استحمام نموده و لباس تمیز و منظم بتن نموده گویا اینکه در مراسم عروسی و جشن و شادی اشتراک می ورزم! راستی حالت عجیب بمن دست داده و تمام اعضای خانواده بشمول همسایگان غرق در شادی می باشند. فکر می کنم تنها ساکنین کوچه ما امروز صبح از فرط خوشی و شادی در پوست خود نمی گنجند. ولی وقتی در میدانیکه چند قدم دور تر از کوچه ما واقع است، رسیدم می بینم جوانان محلّه همگی خودرا با لباسهای جدید آرایش داده و یکعده آنها دسته جمعی به رقص و پایکوبی می پردازند. عده ای با آلات موسیقی محلی خویش آهنگ نوازی می کنند. در حالیکه ساعت هفت صبح می باشد، اکثر کوچه ها مملو از زن و مرد، پیر و جوان و حتی خورد سالان می شوند. مردی مسین و سالخورده را می بینم که از شدت پیری قادر به قدم زدن و راه رفتن نیست و یکی از افراد جوان اورا بر دوش می کشد. از این مرد کهنسال می پرسم: کاکا جان شما کجا می روید؟ در حالیکه لبخند می زند با لهجه عامیانه هزارگی بمن می گوید: بچیم بوریم رای بدیم! وقتی بدن ناتوان و ضعیف این مرد را می بینم و متوجه آرزوها و امیدهایش می شوم احساسات و هیجان لاینصف بمن دست می دهد. ساعت هفت و بیست دقیقه صبح است. حد اقل دو ساعت طول می کشد تا بیکی از مراکز رای دهی برسیم. هیجان زده بطرف مرکز رای دهی معین چنان سریع قدم برمیدارم و راه میروم که تا هنوز متوجه نشده ام که بیشتر از یکساعت را با پای پیاده طی نموده ام . وقتی در چند صد قدمی مرکز رای دهی می رسم جمعیت انبوه را می بینم که صفهای طولانی کشیده اند. کارد رأی دهی ام را فوراً از جیب بیرون آورده و خود را هیجان زده از بین صفهای طولانی به نزدیک صندوق رأی دهی می رسانم. نا گفته نماند که قبلاً شنیده بودم که انگشت افرادی را که رای می دهند رنگ می کنند. در یک سمت صندوق رای دهی متوجه شدم که فرد مسئول، ناخن یکی از رای دهندگانرا با قلم ویژه رنگ می کند. خواستم خودرا به مامور رنگ نمودن انگشت برسانم که کسی از من می پرسد: رأی دادید؟ در جواب می گویم: نه، منتظرم که ناخنم را رنگ کند تا بعد رای دهم!! عده ای داد می زنند که من در صف نبوده ام و بدون رعایت نوبت دیگران، که این عمل نیز یک نوع نقض قانون است، با رنگ کردن انگشتش در مرحله اوّل در صدد ایجاد تقلب می باشد. وقتی فرد مسئول بقیافه ام نگاه می کند حقیقت را در یافته و دست مهربان آمیز بر سرم می کشد و می گوید که در صف استاده شوم و طبق نوبت با کارد مخصوص در دست داشته ام بنام "کارد رای دهی" به فرد مورد نظرم رای دهم! نمیدانم حقیقت است یا رویا؟! آیا براستی باور کنم که من بعنوان یک افغانی در کشورم افغانستان رویداد تاریخی انتخابات را با چشمان مملو از حیرت و شگفت مشاهده نموده و با کارد رأی دهی ام همانند صدها فرد رأی دهنده بسوی صندوقهای رأی می روم؟ انتخاب و انتصاب رئیس جمهور توسط مردم آن کشوردر سرزمینی بنام افغانستان؟! آیا چشمان و گوشهایم را باور کنم؟! آری! امروز در کشور ما روز بزرگ و بی سابقه بود. ملیونها رأی در صندوقها ریخته شد به امید اینکه زعیم آینده کشورش را بخواست و اراده خودشان انتخاب نموده تا با این عمل مهر خاتمیت به سالیان خشونت بار گذشته زنند. عشق و علاقه مفرط آنها به ثبت نام و سپس رای دهی بیانگر احساسات پاک آنها برای حاکمیت نظم و قانون و بر چیده شدن دامنه خشونت، زورگوئی، خونریزی، تفنگ سالاری و بالاخره به خاک و خون کشیدن کشور آنها می باشد. بناءً معا مله نمودن با رأی آنها در حقیقت خیانت به آرمان پاک و احساسات صادقانه آنها می باشد. امروز وقتی با صف های طولانی رأی دهی مواجه شدم، وقتی با چهره های خندان و شاد بر خورد نمودم تازه متوجه شدم که من نیز به افغانی بودنم عشق بورزم و احساس غرور و سربلندی نمایم. صفهای طولانی در حال انتظار در هوای سرد و برفی، لباسهای جدید بتن نمودن و دستهارا حنا نمودن، از فرط شادی گریه نمودن و برای آبادی و حاکمیت صلح و قانون در کشور صبح وقت از خواب بر خواستن و به دعا و نیایش پر داختن همه و همه بیانگر این واقعیت است که مردم و ملت ما از سالیان آوارگی و هجرت در کشورهای مختلف خسته و بیزار گردیده اند و اکنون با جان و دل برای آبادی و استقرار صلح در کشورشان آماده می باشند. بامیان باستان ۱۸ ماه میزان ۱۳۸۳ |
||
|
+
نوشته شده در ساعت 9 قبل از ظهر توسط محمد نعیم دهقان زاده
|
|
||