تبليغاتX
تولدی دیگر

فقدان فرصتها

 

تقریبا هر روز با موضوعات جدید در محیط کاری و زندگی اجتماعی و سیاسی بر میخورم و خیلی علاقه مندم آنها را بعنوان سوژه انتخاب نموده و چیزی در مورد آنها بنویسم تا لا اقل با بی تفاوتی از کنار آنها رد نشده و واکنشهایم را نسبت به آنها بیان نمایم. موضوعات زیاد در مورد حیات اجتماعی و سیاسی ملت و مردمم وجود دارد که می شود در مورد آنها چیزی ولو اندک و کوتاه نوشت تا شاید دیگران آن بحثهارا ادامه داده و تکمیل نمایند و بالاخره به نتیجه ای برسند. ولی زندگی ماشینی و درسهای دانشگاه اکثراْ این فرصت را از من ربوده است.

با توجه به دانش اندکم نویسندگی را خیلی دوست دارم و به آن عشق می ورزم. زیرا از این طریق می توانم حرفها و درد دلهاها را بیان نمایم. فقدان فرصت و زمینه مناسب برای این امر گاهی مرا رنج میدهد. ممکن است نوشته هایم برای دیگران چندان قابل ارزش نباشد. ولی برای شخص خودم ارزش دارد و بیان کننده تفکر و برداشتهایم از موضوعات مختلف است. امیدوارم تا یکماه دیگر که امتحانات دانشگاه به پایان میرسد و فرصت فراهم می گردد ویب لاگم را آپ نمایم.

 

۳۱ جوزا ۱۳۸۸   

نوشته شده توسط محمد نعیم دهقان زاده در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

بانکنوت های افغانی

 

بانکنوتهای جدید افغانی بچاپ میرسد

 

 دیشب رادیو بی بی سی گذارش داد بانک مرکزی افغانستان قرار است بانکنوتهای افغانی را از طریق قرار داد نمودن با یک شرکت بریتانیائی بچاپ رسانده و جایگزین بانکنوتهای کنونی نماید که آنها اکثرا بشدت فرسوده و کهنه شده است. گفته می شود بانکنوتهای جدید از لحاظ طرح و دیزاین مشابه بانکنوتهای فعلی بوده و صرفا مواد بکار رفته در آن از کیفیت عالیتر و بهتر برخوردار خواهد بود. بهرحال این یک اقدام بسیار نیک بوده و بخش اعظم جنجالها و بگومگوها را در مورد فرسودگی بانکنوتها حین معاملات و خرید و فروش بین مشتری فروشنده برطرف می سازد. بزرگترین مشکل حین تبادله اسکناسهای دیگر با بانکنوتهای کنونی افغانی بررسی تکی تکی آنها و بگو مگوها با صراف می باشد که در بعضی موارد این معامله با نبرد لفظی طرفین بهم میخورد. نصف یک بانکنوت بیست افغانی، من باب نمونه، مربوط یک بانکنوت بوده و نصف دیگر آن مربوط به یک بانکنوت دیگر است. برعلاوه، در حال حاضر بخش اعظم بانکنوتهای کنونی افغانی چنان فرسوده می باشد که هر شخص از دیدن و استفاده آنها رنج می برد. در شرایطیکه هیچگونه بازرسی و کنترول بالای آن وجود ندارد و بانکنوتها بشکل کاغذهای مچاله شده از یک دست به دست دیگر رد و بدل می شوند، این عجیب است که افراد فریبکار و فرصت طلب که در جامعه ما کم نیست، به وارد کردن و دوران انداختن پول جعلی افغانی نمی پردازند.

 بانکنوتهای کنونی افغانی در سالهای اول حکومت حامد کرزی بچاپ رسید و بزودی جایگزین بانکنوتهای قدیمه دوران سلطنت ظاهر شاه گردید. با آنکه آنها در اوایل با کیفیت عالی بنظر میرسیدند و می بایستی لا اقل برای یک دوره ده ساله بدون فرسودگی به جریان داشتن ادامه می دادند، هنوز چند سالی از بکارگیری و استفاده آنها نگذشته بود که دچار فرسودگی روز افزون شدند.

 کاملا هویدا است که در افغانستان هنوز فرهنگ نگهداری پول وجود ندارد. مردم آنرا همانند کاغذهای مچاله شده در جیبهای شان می اندازند و در نگهداری آن با بی مسئولیتی و بی توجهی زیاد عمل می نمایند. با توجه به اینکه بانکنوتها همواره دست در دست می شوند و همیشه در نزد یک یا چند شخص نمی باشند، اگر فرهنگ نگهداری آنها در جامعه نهادینه نشود و بمردم از طریق رسانه ها، مطبوعات و شیوه های دیگر توصیه نگردد، بانکنوتهای جدید که قرار است بچاپ برسد نیز همانند بانکنوتهای کنونی زود کهنه و فرسوده خواهند شد. نکته دیگر در رابطه با جلوگیری از فرسودگی زود رس بانکنوتها اینست که نظام بانکی کشور باید سعی کند کاردهای اعتباری و بانکی را تدریجا و به شیوه مطمئین در کشور رایج سازد تا مردم همیشه و در هر زمان مجبور نباشند از بانکنوتها در معاملات و داد و ستدهای شان استفاده نمایند. طوریکه دیده می شود بانکنوتهای ده، بیست، پنجا و قسماً صد افغانیگی بیشتر از بانکنوتهای پنجصد و هزارافغانیگی فرسوده شده است. زیرا این بانکنوتها در نزد هر شخص است و در اکثر مطلق موارد خرید و فروش دست به دست می شوند. ولی برعکس بانکنوتهای پنجصد و هزار افغانیگی بعلت کمتر استفاده شدن و نظر به ارزش و اهمیت آنها بیشتر مورد نگهداری واقع شدن، در شرایط بهتر برای استفاده شدن قرار دارند. بناءً دولت و بانک مرکزی باید سعی کند بانکنوتهای ده، بیست، پنجا و صد افغانیگی را با کیفیت هرچه عالیتر بچاپ رساند.

 

۱۵ حوت ۱۳۸۷ 

 

نوشته شده توسط محمد نعیم دهقان زاده در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

ستاره افغان

 

هویت گریزی، عامل اصلی باخت الهه سرور

 

مدتی است برنامه "ستاره افغان" که از شبکه تلویزونی طلوع پخش می شود برای تعداد زیاد بینندگان و علاقه مندان خود تا حدی جلب توجه واقع شده است. این برنامه در مقایسه با بعضی برنامه های دیگر که از شبکه های دیگر پخش می شوند بنظر شخص خودم بیشتر ارزنده می باشد و فرصتی است برای بعضی استعدادهای نهفته تا خود را بیازمایند و از آن بعنوان سکوی پریش در عرصه هنر موسیقی عالیتر استفاده نمایند. اگر واقعبینانه بنگریم، متاسفانه موسیقی کنونی افغانی که تا حد زیاد انعکاس یافته از فرهنگ به اصطلاح ملی می باشد در بحران بی محتوائی بسر می برد. بخش اعظم محتوای آنرا «اشعار کوچه و بازار» تشکیل میدهد و دیدگاههای علاقه مندانش نیز فعلا بالاتر از آن نمی باشد.

 سال گذشته در همین زمان برنامه ستاره افغانرا در تلویزون در ولایت بامیان نگاه می کردم و یکی از خوشیهایم در طول روز در آنزمان مشاهده همین برنامه بود! زیرا زندگی ام ساده، مختصر و در عین حال یکنواخت بود و گاهی برای لحظه ای میخکوب شدن در پای تلویزون، یکنوع تنوع در زندگی ام محسوب می شد.

 در برنامه ستاره افغان امسال، خانم الهه سرور که یگانه اشتراک کننده آوازخوان متعلق بقوم هزاره بود تا مقام هشتم راه یافت. همه دیدیم وقتی مجری برنامه مقام هشتم را آخرین ترمز آوازخوانی الهه سرور در برنامه ستاره افغان اعلان نمود، الهه خودش برای لحظه ای مات و مبهوت شد و دهنش از شدت تعجب و ناباوری باز ماند، در آخر خیلی گریه کرد و درگریه هایش گفت: فکر می کند در مورد هنر موسیقی دانش بیشتر از لیمه سحر- یکی از آوازخوانان که در سال گذشته در ستاره افغان اشتراک کرده بود و فکر می کنم بالاخره مقام سوم را بدست آورد-  دارد و به همین جهت انتظار داشت لا اقل یک دو مقام از او جلوتر برود.

 باری! الهه سرور گریه درد آلود و پر رنج داشت. رنج و حسرتش از این بود که علا رغم اینکه بگفته خودش، سالها هنر موسیقی را تمرین کرده و دانش آنرا نیز آموخته، با بی توجهی رای دهندگان و علاقه مندان آوازش مواجه شد. حقیقت امر اینست که الهه سرور با یک توقع خیلی بلند و بالا وارد به اصطلاح مسابقه شده بود و نظر به توانائی و استعدادیکه در خود احساس می کرد انتظار داشت اکثریت رای را از آن خود سازد. اما او باریکیها و پیچیدگیهای جامعه افغانی را دست کم گرفته بود یا اصلا نمیدانیست و در عین حال تصور می کرد همه چیز بر محور شایستگی و توانائی استوار است. راستی چرا الهه سرور به این زودی از صحنه کنار رفت و از ادامه مسابقه بازماند؟

 الهه سرور یکی از هزاران جوان مهاجر افغانی است که شاید با علاقه مندی زیاد در جستجوی فرصت برای تمرین موسیقی و آوازخوانی در داخل و خارج از کشور باشند. در این نوشته مختصر سعی می شود ببعضی عوامل عمده  شکست  الهه سرور در برنامه ستاره افغان اشاره گردد تا شاید از این نوشته  بعنوان یک آگهی و یاد داشت توسط جوانان دیگر هزاره که میخواهند در این مسیر قدم بگذارند استفاده گردد. بعبارت دیگر، فوکس اصلی ما در این نوشته آنعده جوانان مهاجر هزاره می باشد که بتازگی از کشور ایران برگشته و موسیقی می نوازند. اکنون نارسائیهای عمده در اجرای هنر موسیقی و نحوه ظاهر شدن الهه سرور در صحنه نمایش مو سیقی را ذیلا ببحث می گیریم:

 

۱-      همه میدانیم رای دادن به خوانندگان برنامه ستاره افغان اکثراً برمبنای گرایشهای قومی و تباری می باشد. اول از خودمان شروع کنیم؛ ممکن است یک خواننده با اجرای آهنگهایش تحسین مارا برانگیزد و ظاهرا نیز تشویقش کنیم و شعارهای برایش سر دهیم. ولی بالاخره شعار با شعور در مرحله رای دادن تفاوت می یابد و همتبار خویش را برمبنای حکم شعور برای رای دادن انتخاب می کنیم. با توجه به سابقه تاریخ سیاسی هزاره ها و حضور تدریجی آنها در عرصه دانش و فرهنگ که برای دیگران بمنزله خار چشم می باشند، در شرایط کنونی تقریباً غیر ممکن است که دیگران الهه سرور را در جمع خود بپذیرند و به او رای دهند. باری! این یک قاعده کلی است و الهه سرور می بایستی آنرا عملا درک می کرد. هدف از «پیچیدگیهای جامعه افغانی» که فوقا به آن اشاره گردید دقیقا همین موضوع است و متاسفانه تعداد کثیر مهاجرینیکه  از کشور ایران برمی گردند آنرا دست کم می گیرند. تعداد زیاد مهاجرین هزاره که در کشور ایران بسر می برند و  یا هم اکنون بوطن برگشته اند به هویت قومی و هزارگی شان با دید بی تفاوتی می نگرند و این قابل انکار نیست. تعداد آنها اصلا فاقد احساسات هزارگی می باشند و هیچ علاقه ای به «هزاره بودن» ندارند. بحث کامل این از لحاظ جامعه شناسی مارا از موضوع خارج می سازد و فعلا وارد این باب نمی شویم. بنظر من الهه سرور در کنار داشتن استعداد سرشار، اگر با درک کامل «پیچیدگیهای جامعه افغانی» و اتکا به «هویت و احساس واقعی هزارگی» به مسابقه ستاره افغان می پرداخت به این زودی حذف نمی شد. تا آنجائیکه من اطلاع دارم الهه برای جلب توجه رای دهندگان کمپاین نکرد و تیمی نیز تشکیل نداد تا در میان هزاره ها بکمپاین بپردازد، در حالیکه خوانندگان دیگر خاموش ننشستند و تیمهای تشکیل دادند تا برای آنها در هرجا کمپاین کنند. بطور مثال یکی از موفقیتهای حمید سخی زاده در راه یافتن به مقام دوم در برنامه ستاره افغان سال گذشته، کمپاین گسترده تیمش بود که حتی در ولایات و ولسوالیهای دور افتاده برایش فعالیت کردند و بالاخره اورا به پیروزی رساندند. یقینا اگر الهه سرور از ابتدا برای خود تیمی تشکیل میداد تا میان مردم برایش تبلیغ می کرد به مقام عالی دست می یافت و نسل جدید هزاره حاضر بود برای او رای دهد. تعداد زیاد خانواده ها در پایتخت و ولایات کشور دسترسی به تلویزون ندارند و متعاقبا از اشتراک الهه سرور در برنامه ستاره افغان نیز چیزی نمیدانند. بعضی خانواده ها برنامه ستاره افغان را در تلویزونهای شان تماشا نمی کنند و از آن اطلاعی ندارند. من جمله خودم صرفا دو هفته قبل از آن اطلاع یافتم و تا آنزمان از کاندید شدن الهه سرور در برنامه ستاره افغان بیخبر بودم. فکر می کنم این مهم بود که الهه سرور از تعدادی میخواست تا برایش در پایتخت و ولایات کمپاین نموده و مردم، بویژه جوانانرا تشویق و ترغیب به رای دادن به او می کردند. من باب نمونه، امروز در غرب کابل حد اقل بین  100 تا 200 کورس آموزشی وجود دارد که در هرکدام آنها حد اقل 100 شاگرد درس میخواند. اگر یکبار تیم الهه سرور از این کورسها دیدن می نمود و از آنها تقاضای رای دادن می کرد اکثر شاگردان به او رای میدادند و در ضمن خانواده های آنها نیز متوجه الهه سرور و برنامه افغان میشد و فرستادن یک یا دو پیامک را از او دریغ نمی کردند. بنابر این، باید بپذیریم که الهه سرور خودش نیز تاحد زیاد در این زمینه کوتاهی نموده است.

۲-      اکثر مطلق مهاجرین افغانی متعلق به قوم هزاره وقتی از کشور همسایه ما- ایران- بر می گردند سعی می کنند به لهجه ایرانی تکلم کنند، کلیمات و اصطلاحات خاص آنهارا در مکالمات و گفت و شنودهای شان بکار برند، طرز لباس پوشیدن، زندگی و معاشرت کردن بشیوه آنهارا در کشور خودشان تقلید کننند. متاسفانه آنها بدون در نظر داشت و درک حساسیتهای اجتماعی و سیاسی استعمال کلیمات و لهجه ایرانی را یکنوع غرور و امتیاز برای خود میدانند و حاضر نیستند زندگی افغانی و هزارگی را جایگزین طرز زندگی کنند که در مهاجرت تحت شرایط مختلف آموخته اند. الهه سرور صدای زیبا دارد و نوع انتخاب اشعار در آهنگهایش نیز بوضاحت حکایت از دانش شایسته شان در عرصه موسیقی و آوازخوانی دارد که این امتیازات و ویژه گیها- اگر تلاشهایش را ادامه دهد- ممکن است اورا در اوج موفقیت و شهرت برساند. اشعاری را که او در آهنگهایش استفاده می کند نهایت زیبا، پر معنی و گیرا است و شنونده را با عشق و روح متعالی تر پیوند میدهد. اما نحوه آرایش و لباس، سبک آهنگ نوازی و لهجه الهه سرور در نزد عامه مردم در افغانستان، ایرانی مانند جلوه می کرد و هزاره ها بخصوص آنهائیکه ساکن شهر کابل می باشند از بکار گیری فرهنگ و لهجه ایرانی توسط مهاجرین افغانی که از کشور ایران برگشته اند چندان استقبال نمی کنند.    

 ۳-      هزاره ها همانند مابقی ملیتها نسبتاً سنتی اند و به آسانی حاضر نیستند دختران شانرا اجازه دهند تا در صفحه تلویزون ظاهر شده آواز بخوانند. اما آنها در یک فضای مطمئین اجتماعی و فرهنگی حالت سنتی انعطاف پذیر دارند و خودرا با شرایط عیار می سازند. من شخصا تصور می کنم الهه سرور در نحوه حجاب کردن خود حین اجرای آهنگ و ظاهر شدن در برابر اشتراک کنندگان بیننده در تالار، کم و بیش بی تفاوت بود و این امر نیز تا حدی شاید عامل انصراف مردم از رای دادن به او و تشویقش شده باشد.

سخن آخر اینکه رای مردم همانطوریکه فوقا بیان گردید، به هیچ وجه معیار قضاوت درست را تشکیل نمیدهد. آرزومندیم الهه سرور با در نظرداشت  قریحه و استعداد عالی اش، تلاشهایش را ادامه داده و از حذف شدنش در برنامه ستاره افغان متاثر نباشد.  

 

۸ دلو ۱۳۸۷

 

نوشته شده توسط محمد نعیم دهقان زاده در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سال رو بپایان 2008

 

دوستان سلام!

 

سال 2008 میلادی با تمام فراز و نشیبها در زندگی خصوصی ام رو به پایان است و تا دو روز دیگر، سال جدید 2009 فرا میرسد. سال رو به اتمام توام با بعضی تحولات عمده برای شخص خودم بود که از جهتی میتوان گفت تاثیر سرنوشت ساز بالای زندگی ام گذاشته و صفحات جدید در کتاب زندگی ام اضافه نموده اند. ترک وظیفه در بامیان بعد از چهار سال و کاریابی در کابل بمنظور ادامه تحصیلات، ایجاد سرپناه در کابل و برگذاری جشن عروسی ام مجموعه تحولاتی اند که افق و افقهایی از نوع دیگر در زندگی ام گشوده اند. هنوز که هنوز است با کم و کاستیهای فراوان زندگی مبارزه می کنم، شبهنگام دیر وقت بخانه برمی گردم و در اولین ساعات صبح عمدتا سراسیمه خانه را بقصد وظیفه ترک می گویم. خانمم که در طول روز اکثراً تنها در خانه بسر می برد با حوصله مندی خود سعی می کند مرا در کاهش دادن مشکلات خانه یاری رساند و از بردباریها و زحمات شان اظهار تشکری می کنم.

 در نتیجه مصروفیتهای زندگی، تا بحال سروکارم را با مطالعه و قلم و کاغذ بکلی قطع نموده ام. در طول این مدت با موضوعات زیادی مواجه شدم که دوست داشتم حتی الامکان در باره آنها بنویسم و مطالعه کنم. خانه مجازی ام (ویبلاگ) را نیز آپ نتوانستم و هر بار بازدید کنندگان و مهمانان با دست خالی برگشتند. اکنون که با فرا رسیدن فصل برف و باران مشکلات زندگی تا حدی کاهش یافته امیدوارم فرصت مطالعه کردن و نوشتن را بیابم. لازم می بینم از همه ای دوستانیکه تا بحال با حضور سبز شان از این ویبلاگ دیدن نموده اند اظهار امتنان و قدردانی نمایم.  

 

۹ جوزا ۱۳۸۷

 

نوشته شده توسط محمد نعیم دهقان زاده در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یاد داشت شخصی

 

کاروان رفته منزل بمنزل

قصه ای کاروان مانده در دل

 

امروز یکی از همکارانم که برای چند روزی در شهر پیشاور پاکستان برای گذراندن تعطیلی شان رفته بود، برگشت و با صحبت از چشمدیدهایش در آنجا مرا دوباره بیاد این «شهر خاطره» انداخت. صحبت از وضعیت مهاجرین در پیشاور، نرخ و نوا، هوای رو بسردی، نام گرفتن ساحات مختلف شهر پیشاور از قبیل حیات آباد، گل بهار، نیو اده، جی.تی. زید رود (سرک)، بازار قصه خوانی، حاجی کمپ و غیره هنوز برایم مانویست خاصی دارند که با شوق فراوان و حالت خاطره آمیز دوست داشتم درباره آنها از او بشنوم. زیرا یکسال و اندی را، قبل و بعد از حادثه یازده سپتامبر در بین مهاجرین در این شهر گذراندم و بخوبی بیاد دارم که در طول این مدت چقدر احساس مهاجر بودن را در این شهر نمودم.

 اکنون که بیاد آندوره گاهگاهی می افتم، تصور می کنم پدیده مهاجر بودن نیز کم و بیش با لذتهای همراه است! یادم می آید روزی در شهر پیشاور تصمیم گرفتم برای عمویم در ایران نامه ای بنویسم. حین نامه نویسی حالت عجیبی برایم دست داد که خیلی توام با احساس مهاجر و آواره بودن از کشورم بود. آن نامه در حقیقت یکنوع بهانه و سوژه ای بود که در قالب آن دردهای آواره بودنم را بطور غیر اراده ای برای عمویم بر روی کاغذ پیاده نمودم، بدون اینکه کدام هدف خاصی داشته باشم. بعد از بپایان رساندن آن نامه، تازه متوجه طولانی بودن آن شدم که محتوای اصلی آنرا دردها و احساسات مهاجر بودن تشکیل میداد. فکر می کنم آن نامه برای عمویم نیز کم و بیش قابل تامل بود که بعداً دوبار از آن سخنی بمیان آورد.

 آری! شعر و نویسندگی بقول شاعر گرانمایه آقای سعیدی، زاده درد و فضای اختناق آور است. شعر عمدتاً زمانی جاری می شود و حالت نویسندگی زمانی دست میدهد که انسان متوجه نابسامانیهای حاکم در جامعه اش شده، در مقابل آنها معترض است و از آنها رنج میبرد. گفته می شود که افغانستان با شهر مشهد ایران در مجاورت قرار دارد. این شهر در عین حالیکه از دیر زمانی میزبان مهاجرین افغانی بوده، بستر نسبتاً مناسبی برای رشد و شگوفائی استعداد تعداد زیاد همشهریان ما نیز می باشد که گاهگاهی رسانه های جمعی قریحه و استعداد تحسین برانگیز آنهارا تبصره می کنند. بنابراین، بباور کامل میتوان گفت که اگر «درد آواره بودن از وطن» نمی بود شاید همشهریان ما در ایران و کشورهای دیگر اینقدر به شعر و نوشته های تخیلاتی رو نمی آوردند.

 

۵ عقرب ۱۳۸۷

نوشته شده توسط محمد نعیم دهقان زاده در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

روزه

 

ماه مبارک رمضان و فرصتهای از دست رفته

 

 امروز شاید آخرین روز ماه مبارک رمضان باشد و تا یکروز دیگر ایام عید فرا میرسد که قبلا برای همه ای دوستان تبریک می گویم. در حالیکه به ساعات و ایام عید بسرعت نزدیک می شویم و با ماه مبارک رمضان خدا حافظی می کنیم، در درونم احساس اندوه و حسرت می کنم. زیرا ایام و فرصتهای را که می توانستم در آنها با عبادت نمودن بهتر و بیشتر خداوند به نیازمندیهای روحی ام بپردازم از دست دادم. شبهای با عظمت «قدر» را احیا نتوانستم و حتی قطره اشک ندامت از معصیتها در برابر «همیشه حاضر» نریختم. در مراسم دعای کمیل که با تمام وجودم به آن عشق می ورزم و اعتقاد دارم و بعد از هربار زمزمه آن احساس می کنم خداوند قدری از گناهان بیشمارم را عفو نموده، نیز اصلا اشتراک نتوانستم.

 فکر می کنم اشتراک کردن در مراسم دعای کمیل نیز یکنوع توفیق می باشد که هرکس را شاید نصیب نگردد. شاید من آنقدر در برابر «مالک روز جزا» معصیتکار شده ام که حتی توفیق اشتراک کردن در آنرا نیافتم.

 بهرحال من در حالی ماه روزه را بپایان میرسانم و به استقبال روزهای عید میروم که حالتی توام با تاثر و ندامت بمن دست داده است. در مورد شما چی؟ آیا شما نیز چنین حالتی در درون خود احساس می کنید؟

 

۲۹ میزان ۱۳۸۷

 

نوشته شده توسط محمد نعیم دهقان زاده در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شکوفه ای درد

 

شکوفه ای درد

 

 امروز بمنظور رفتن در ساحه پل خشک دشت برچی سوار موتر بس شدم. در حالیکه در ساحه نزدیک میشدم موتر نیروهای پولیس با خشونت موترهارا در کنار جاده تنگ امر توقف میداد گویا اینکه مقامات عالی رتبه دولتی در غرب کابل، دشت برچی می آید و برنامه ای دارد. به تعقیب موتر پولیس تعداد موترهای دیگر از فاصله نسبتاً دور در حرکت بودند که در آنها جمعی عمدتاً هزاره ها عکسهای روح الله نیکپا، قهرمان ملی المپیک کشور را به نشانه استقبال و جشن حمل می کردند و شعار سر میدادند. ضمناً از مردم ایستاده در دو طرف جاده و عابرین میخواستند قهرمان المپیک را با شعار دادن و کف زدن همراهی کنند. چی عجب! در افغانستان قاعده بر اینست که پولیس و نیروهای امنیتی چی در مراسم شادی و چی در حوادث امنیتی و اضطراری برای توقف موترها و مردم در کنار جاده از خشونت و حتی لوله و کنداق تفنگ کار بگیرد. یکی از راکبین موتر بس که در آن من نیز سوار بودم از دیگری در مورد محل اصلی سکونت قهرمان ملی المپیک پرسید. راکبین موتر عمدتا از مناطق مختلف هزارستان بودند. در جواب این سوال یکی گفت: از غزنی است. دیگری فورا پرسید: از کدام ولسوالی غزنی؟ فرد اول گفت: بنظرم از جاغوری است (جواب دهنده بنظر میرسید که اهل عزنی و جاغوری باشد!) فرد دیگر کمی از فاصله دورتر با صدای بلندتر حاکی از غرور گفت: نی، نی بیه در! از ولسوالی بهسود، منطقه «قول خویش» است. از لحن سوال و رد و نفی جواباتی در مقابل آن، بخوبی دانسته میشد که راکبین موتر که مربوط به نقاط مختلف هزارستان بودند با چی هدفی در مورد سکونت روح الله نیکپا می پرسیدند. موضوع سمت گرایی که بدبختانه یک پدیده شکننده اجتماعی در جامعه هزاره عمدتا ً مربوط سالهای اخیر بعد از سقوط طالبان می باشد بخوبی در هدف اصلی سوال و جواب آنها محسوس بود. از آنجائیکه قبلاً در یکی از نوشته هایم این موضوع را ببحث گرفته بودم، راستش در هنگامیکه اینگونه سوالات و جوابات آنها تدریجا حالت دیگری بخود میگرفت متاثر شدم و با درد و رنج و صدای نسبتاً بلند گفتم: قوما! مهم نیست که روح الله نیکپا از کدام ولایت و ولسوالی می باشد. مهم اینست که از لحاظ اتنیکی به کدام قومی تعلق دارد و همینکه یک فرد هزاره است، افتخار بزرگی برای همه ای ما می باشد! برای یک لحظه سکوت معنی دار در بین جدل کنندگان و مابقی راکبین حاکم شد، موتر در ایستادگاه آخر رسید و همگی پیاده شدیم.

 بهرحال، روح الله نیکپا در حالیکه رأس و نیم تنش را از سقف موتر بیرون کشیده بود و دستش را به نشانه خرسندی و سپاسگذاری در مقابل استقبال تماشا چیان تکان میداد در امتداد دشت برچی در حرکت بود. هرجا که میرسید مردم در کنار کراچیهای دستی و فرقونهای شان  در دو طرف جاده با چشم و دهن باز عمدتا حاکی از تعجب اورا همراهی می کردند تا با کف زدن و شعار دادن. اینگونه خیره نگریستن آنها فکر می کنم خیلی معنی دار بود؛ مردمیکه در طول تاریخ از اثر بی عدالتیها، ظلم و ستم، حق کشیها و تبعیضات مزمن که از سوی رژیمهای گذشته و کنونی علیه آنها اعمال شده و در نتیجه عمدتا تمام همّ و غم شان پیدا کردن آب و نان جهت تداوم نیمه بند حیات می باشد به آسانی فرصت پرداختن به رشد و بارور سازی استعدادهای نهفته شان ندارند. آنها مجبورند بخش اعظم نیروهای جسمی، روحی و فکری شانرا صرف رهایی از چنگال بی رحم و بی امان نیازمندیهای اولیه بشیوه قوت لایموت کنند. در چنین حالتی وقتی آنها در کنار کراچیهای دستی شان با سیمای خسته و حاکی از رنج مداوم روزگار لحظه ای گذر پر زرق و برق روح الله نیکپا و یا شخص دیگری را تماشا می کنند طبعاً در قدم نخست متعجب می شوند و با چشمان حاکی از تعجب و ناباوری به او خیره می شوند. تعجب آنها از اینست که چگونه روح الله نیکپا توانسته مشکل آب و نان را حل کند و به ورزش و بارور سازی فکری و ذهنی رو آورد؟ حال که روح الله همانند مابقی هزاره ها برای قوت لایموت جان کنی نمی کند و از این لحاظ تا حدی آسوده خاطر است، چی کسی و با کدام منابع و عایداتی اورا در ورزش که بخشی از نیازمندیهای ثانویه می باشد یاری می رساند؟ اینها نمونه ای از سوالاتی توام با تعجب است که در آنروز در نگاههای خسته تماشا چیان غرب کابل بخوبی میتوانستی بخوانی.

 قبل از آنکه روح الله نیکپا از مقابل ما با موتر حاملش بگذرد ابتدا تصمیم گرفتم در یک گوشه ای ایستاده شده و از فاصله نسبتا دور این صحنه را تماشا کنم. اما در لحظات آخر هنگامیکه نزدیک میشد ناگهان در درونم احساس شدید هیجان نمودم، با قدمهای سریع خودرا در کنار جاده رساندم و با صدای توام با درد و هیجان شعار "زنده باد باچه آزره" را سر دادم. روح الله نیکپا در حقیقت شکوفه از یک دردی بود که در سیمای ظاهراً مسرور او و تماشا چیان در کنار کراچیهای دستی شان تبارز یافته بود. در این هنگام بغض شدید گلویم را فشرد و براستی نتوانستم جلو اشکهایم را بگیرم.

 آری! روح الله نیکپا شکوفه از یک دردی بود که علارغم مشکلات توانفرسای زندگی و متعلق بودن به یک خانواده عادی و فقیر که نه تنها توانست شایستگی راه یافتن به بازیهای جهانی در چین را پیدا کند، بلکه مدال آور پر افتخار و بی سابقه کشور نیز گردد. روح الله از لحاظ استعداد در جامعه هزاره یک فرد استثنایی نیست. بباور عموم، اگر غم آب و نان هزاره هارا بگذارد، هزاران روح الله و روح الله های دیگر در این طبقه محروم وجود دارد که هر کدام میتوانند به نوبه خود افتخارات بسی بزرگتر برای کشور و مردم خویش به ارمغان آورند. اما افسوس که فقر حاکم، غم آب و نان و ... مجالی برای بکارگیری و تبارز این استعدادها نمیدهد و در نتیجه ضایع می شوند.

 روح الله نیکپا با دست پر برگشت و در داخل با استقبال گسترده مردم و دولت قرار گرفت. حامد کرزی فوراً یک دربند حویلی را بعنوان جایزه برایش اختصاص داد و از مردم و مقامات دولتی خواست تا از روح الله نیکپا استقبال رسمی بعمل آرند. دو روز قبل قهرمان ملی المپیک و تعداد دیگر ورزشکاران را رسما در قصر سلامخانه دعوت نمود و مدال شاه امان الله و مقداری پول نقد را به ترتیب به روح الله و دیگر ورزشکاران کشور اعطا نمود. حقیقت أمر اینست که تشویق روح الله نیکپا و اعطاء مدال و غیره به وی بخشی از مبارزات انتخاباتی کرزی را تشکیل میدهد، نه واقعاً تشویق آنها. با توجه به اینکه کرزی بخوبی میداند که حمایتهای پنهان و آشکار دولتش از تجاوز وحشیانه کوچیهای طالب نما در مناطق هزارستان و تداوم بی عدالتیها بشیوه های مختلف در طول زمامداری کرزی علیه جامعه هزاره آنها را ناراحت و رنجیده ساخته، اکنون نا امیدانه در صدد کسب حمایت هزاره ها برای انتخاب مجدد شان در دوره انتخابات نچندان دور می باشد. به همین جهت کریم خلیلی را از طرف دولت در فرودگاه برای استقبال روح الله حین برگشت شان فرستاد تا از یکطرف خلیلی خودش فرصتی برای کسب محبوبیت در میان توده مردم بیابد و در صورت انتخاب مجدد کرزی موقعیتش را در کنار شان حفظ کند، و از طرف دیگر نوعی مبارزه انتخاباتی برای بادارش صورت گیرد. برهمگان معلوم است که خلیلی از روزیکه جیره خوار کرزی در کابینه اش گردید، نه تنها با هزاره ها که یگانه پایگاه قدرت و اقتدار شانرا تشکیل میدهند فاصله عامدانه گرفت، بلکه احساسات مردمی اش را کاملا از خود برید. بنا براین، حضور کریم خلیلی در فرودگاه جهت استقبال از روح الله نیکپا به هیچ وجه بر اساس تمایل شخصی شان نبوده، بلکه بدستور کرزی بمنظور اهداف فوق الذکر صورت گرفت.

 تا جائیکه بنده از نزدیک در جریانم، سرک چند کیلومتری بامیان- یکاولنگ قرار بود در اوایل سال جاری، یعنی فصل بهار، با حضور حامد کرزی افتتاح گردد. در جلسه ویژه که والی بامیان نیز حضور داشت حتی تاریخ نسبتاً دقیق سفر کرزی ببامیان از سوی والی اعلان گردید و بتمام ارگانهای دولتی و غیر دولتی وظایفی برای برگذاری مراسم استقبال از ایشان در طی همان جلسه سپرده شد. اما افتتاح سرک مذکور بلا دلیل لغو شد و دقیقا بعد از هجوم مسلحانه کوچیهای طالب نما در مناطق بهسود و آغاز عقب نشینی آنها بعد از چند ماه و تاراج تمام دار و ندار ساکنین آنجا، کرزی تحت امنیت شدید ببامیان آمد تا از طریق افتتاح سرک بامیان- یکاولنگ خشم و انزجار مردم هزاره را به نسبت حمایت دولتش از سرازیر ساختن وحشیانه گروه طالب نما بنحوی فرو نشاند و در ضمن اذهان عمومی را بنفعش در دوره انتخابات آتی تغییر دهد. علاوه بر این، طبق معمول کرزی بازهم وعده های دروغین و کاذب شانرا در حضور هزاره ها در آنجا با کمال بی شرمی و بی ننگی تکرار نمود تا همچنان دل هزاره هارا که مردم صادق و وفادار به کشور و میهن شان می باشند و از رئیس جمهور شان نیز انتظار صداقت را در گفتار و سیاستهای شان دارند، بدست آرد. اما کرزی اینبار نیز کور خوانده است! بی کفایتی در سیاستها و اداره شان از آغاز دوره موقت تا کنون اظهر المّن الشمس است. علاوتاً هزاره ها بطور ویژه از ایشان بنا بر دلایلی که بعضی آنها فوقاً ذکر گردید ناخشنود اند. امید است آنها کماکان سهم فعالانه رأی دهی در انتخابات آتی داشته باشند، در انتخاب شان دقیق باشند و فریب وعده های کرزی و کرزیهارا نخورند.

 

۱۲ سنبله ۱۳۸۷ 

 

نوشته شده توسط محمد نعیم دهقان زاده در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

بند قرغه

 

ساحه تفریحی بند قرغه

 

 

دیروز برای اولین مرتبه در بند قرغه که در نزدیکی شهر کابل موقعیت دارد، رفتم تا لحظه ای در دامن طبیعت پناه ببرم. مادامیکه در بامیان بودم راستش قدر و اهمیت طبیعت با صفای آنجارا درک نمی کردم. زیرا بخش عمده زندگی را در آنجا طبیعت تشکیل میدهد و هر لحظه ای زندگی توام با رنگ و بوی طبیعت می باشد. با وجودیکه از زندگی کردنم در شهر مزدحم و اعصاب خورد کننده کابل بیشتر از یکماه نمی گذرد، از این "شهر آرمانی" خسته شده ام و هرلحظه زندگی آرام و باصفای در بامیان را بیاد می آورم و همه روزه لحظه ای در خاطرات تلخ و شیرین آنجا فرو میروم.

 

بند قرغه حدود سی دقیقه با موتر از شهر کابل دور است. از آنجائیکه در شهر کابل وسایل و جاههای تفریحی یا اصلاً و جود ندارد و یا خیلی محدود است، همه روزه مخصوصا در روزهای جمعه و شنبه تعداد کثیر خانواده ها و افراد از شهر کابل و اطراف آن در این مکان تفریحی میروند تا چند ساعتی را در آنجا بدور از هرگونه رنج و محنت زندگی سپری کنند. قبل از ورود به این مکان، هر موتر باید بیست افغانی بعنوان تکت پرداخت نماید. تعداد زیاد درختان عمدتاً کاج و صنوبر در اطراف بند قرغه قرار دارد که در صورت سرسبز بودن و شدن به زیبائی و جاذبه آن می افزاید. در اطراف آن ساختمانهای فراوان و محلات تفریحی برای خانواده ها و افراد ساخته شده که تقریبا فضای آرام آنجارا برهم زده است. اکثر ساختمانها مهمانخانه (Guest House) می باشند که عمدتا برای بازدید کنندگان خارجی اختصاص داده شده اند. تقریباً حدود 150 کشتی کوچک در آب قرار دارد که از هر کشتی برای بیست دقیقه سیر در آب سیصد افغانی اخذ می گردد. بهمین ترتیب، نقاط زیاد در اطراف آب قرغه تحت اجاره اشخاصی می باشد که در آن هوتلهای سیار و مکانهای برای نشستن فامیلها موسوم به "تخت فامیلی" ساخته شده است. هر تخت بین صد تا دوصد افغانی حد اقل دومرتبه در روز از جانب بازدید کنندگان بکرایه گرفته می شود. 

 

وقتی بازدید کنندگان وارد ساحه اصلی قرغه می شوند توصیه های زیاد  شهرداری را بشکل لوحه که تاکید بر پاک نگهداشتن محیط و ساحه قرغه می کند در کنار جاده بچشم میخورد. ولی وقتی لازم می شود اشغال را در جاههای مناسب جابجا شود، اشغالدانی یا اصلا وجود ندارد و یا خیلی محدود بشکل سمبولیک در بعضی نقاط ساحه قرار داده شده اند. در مدت سه الی چهار ساعتیکه در آنجا بودم شخصاً هیچگونه اشغالدانی را ندیدم و اشغال در اطراف ساحه اصلی ریخته و پاشیده می باشد. این نشان میدهد که دولت کماکان در شعار دادن خیلی فعال است و برنامه های شعار دادن چندان هزینه بردار نیست. ولی مبلغیکه، بطور مثال، برای خریداری و تهیه سطلهای اشغال اختصاص داده می شود در جیب شخصی مقامات دولتی قرار می گیرد. شاید کسی هم نباشد که بدولت بگوید وقتی بازدید کنندگانرا به پاک نگهداشتن ساحه توصیه می کنید، چرا سطلهای اشغال تهیه نمی کنید تا آنها اشغال را در داخل سطلها بریزند. تعداد زیاد درختان در ساحه قرغه روبه خشک شدن است. هرکدام آن درختان که در فاصله خیلی نزدیک تا چهل متری آب قرار دارند بعد از آنکه کلان شده اند و اکنون زمان زیبائی و شکوفائی شان است رو به خشکیدن است. و این در حالی است که نمایندگی شهرداری و آمریت زراعت و جنگلات و سرسبزی هردو در آنجا بطور خاص برای حفاظت و مراقبت بند قرغه دفتر کاری دارند و ساحه قرغه آنقدر گسترده نیست که آنها نتوانند از آن مراقبت کنند. بنظر من برای شهرداری هیچ گونه مشکلی، مخصوصاً از لحاظ مالی و لوژستیکی، وجود ندارد که نتواند در طول چند ماه تابستان و خزان لا اقل بعد از هردو هفته یکبار درختان آن ساحه را آبیاری کند. اخیراً یکی از گذارشات رادیو BBC به وضعیت درختان و پارکهای داخل شهر کابل اختصاص داشت که در آن شهروندان کابل شکایت داشتند که شهرداری درختان و نهالهارا غرص نموده. ولی در نتیجه آب ندادن، اکثر آنها رو به خشک شدن می باشد. واکنش شهرداری این بود که مردم در حفاظت آنها سهم نمی گیرند و آبیاری و مراقبت مداوم آنها در توان شهرداری نیست. ممکن است این قضیه تا حدی واقعیت داشته باشد و شهرداری بطور مداوم نتواند آبرا ذریعه تانکرهای کلان از جاههای دور خریداری کند و در کنار درختان بالای چمندیها بریزد. ولی در بند قرغه این کار هزینه بردار نیست و اکثر درختان در نزدیکی آب قرار دارند که حتی از طریق پایپ برای بعضی آنها آب تامین شده می تواند. از جهتی، تعداد آنها در آنجا خیلی زیاد نیست که شهرداری و آمریت جنگلات وزارت زراعت نتوانند به آنها رسیدگی کنند. با توجه به این نکته، اکنون سوال اساسی اینست که حضور آمریت جنگلات و نمایندگی شهرداری در ساحه بند قرغه برای چیست؟ اگر مراقبت از درختان و ساحه تفریحی قرغه وظیفه این ارگانها نیست، پس چی چیز را وظیفه آنها تشکیل میدهد؟ اگر شهرداری برای درختانیکه در نزدیکی آب قرغه قرار دارند نتواند آب تامین کند، درختان و پارکهای را که در مناطق دور دست و در داخل شهر کابل موقعیت دارند چگونه آب رسانی می تواند؟ چنین بنظر میرسد که شهرداری در بهار سال تعدادی نهال در ساحه قرغه بخاطر تبلیغات شان غرص می کند، و تا آخر سال همه نهالها بعلت بی آبی و بی توجهی خشک می شوند.

 

در اطراف ساحه تفریحی قرغه تعداد زیاد ساختمانها احداث شده که گفته می شود از جانب دولت به اشخاص سرمایدار اجاره داده شده است. از این ساختمانها اکثرا بعنوان مهمانخانه  برای بازدید کنندگان عمدتا خارجی استفاده می گردد. چرا شهرداری و دولت پول اجاره اینهارا برای بهبودی و فراهم ساختن امکانات بیشتر در ساحه تفریحی بمصرف نمی رساند؟ بند قرغه واقعاً از وضعیت مناسب برخوردار نیست. در این مکان تفریحی حتی تشناب برای رفع حاجت وجود ندارد و سیاحان و بازدید کنندگان مجبورند بین درختان و جنگلاترا استفاده کنند!

 

حین رسیدن به دروازه ساحه قرغه از هر موتر بیست افغانی اخذ می کنند، بدون اینکه در عوض تکت داده شود. چرا در کابل که پایتخت کشور است در بدل اخاذیها تکت نمیدهند، در حالیکه وقتی سیاحان و بازدید کنندگان در بند امیر و مکانهای دیگر تفریحی و توریستی میروند در بدل پول اخذ شده تکت در یافت می کنند؟ آیا شهرداری آنقدر از لحاظ مالی ناتوان است که حتی فارم تکت چاپ نمی تواند؟ وقتی در بدل پول تادیه شده تکت داده نمی شود، کاملا مشهود است که پولهای جمع آوری شده از دروازه، در جیبهای شخصی قرار میگیرند. من شخصا یقین دارم که اگر شهرداری صرفا پولهای را که در دروازه بعنوان تکت جمع آوری می شود، برای بهبودی این مکان تفریحی بمصرف برساند کافی می باشد.    

 

قبل از آنکه در بند قرغه بروم چگونگی وضعیت آنرا با در نظرداشت و ضعیت کابل پیش بینی می کردم. پیش بینی ام دقیقا همان چیزی بود که عیناً در آنجا دیدم. اکثر شهروندان کابل در برابر وضعیت درهم و برهم این شهر و بی توجهی مقامات نا امید اند و از شدت نا امیدی و خشم گاهی شهر کابل و افغانستان را "شهر بی مالک" می نامند. بباور من این وجه تسمیه کاملا بجا است. می گویند دادستان کل با چند نفر مصاحبه کرد و در مصاحبه شان از هرکدام اشخاص می پرسید: اگر رئیس جمهور شوید، چی کارهای را انجام خواهید داد؟

 

یکی گفت اگر بعنوان رئیس جمهور انتخاب شوم، اول جیب خودرا پر می کنم.

دیگری گفت، آپارتمان چند طبقه ای در شهر دوبی برای خود بنا می کنم.

شخص سوم گفت، در کشورهای خارجی برای خود سرمایه گذاری هنگفت می کنم.

بالاخره شخص آخر گفت، اگر بعنوان رئیس جمهور انتخاب شوم برای کشور و ملت خود خدمت می کنم. دادستان کل گفت: این شخص (فرد آخر در مصاحبه) دیوانه است؛ اورا گرفتار کرده و در زندان اندازید! امروز وضعیت در کشور ما طوری است که هرکس با استفاده از مقام و سمت خود، به چپاول و غارت آن می پردازد و عاقل نیز شخصی است که جیبهای خودرا پر کند. اشخاصیکه برای خدمت به کشور و مردم کمر همت می بندند، طبق قاعده این کشور دیوانه اند و در اخیر تک و تنها می مانند.  

 

 

 کابل

7 اسد 1387

نوشته شده توسط محمد نعیم دهقان زاده در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

خدا حافظ بامیان و دایکندی!

 

امروز آخرین روزی است که در بامیان می گذرانم. چهار سال قبل شغلم را در کابل ترک نموده و بتاریخ ۸ ثور ۱۳۸۵ در بامیان به کار جدیدم شروع کردم. در طول چهار سال در تمام ولسوالیهای این ولایت تاریخی سفرهای   داشتم و علاوه براین‌ توانستم چندین مرتبه از  ولایت محروم و فراموش شده دایکندی هرچند بطور گذرا و سطحی دیدن نمایم. در فرصتهای مناسب تمام چشمدیدها و خاطراتم را خواهم نوشت.

اکنون دوباره به کابل برمی گردم به امید اینکه بتوانم درسهایم را در آنجا ادامه دهم تا از این طریق بهتر و موثر تر بتوانم به کشور و مردم ستمدیده و محروم خویش خدمت نمایم. از خداوند سپاسگذارم که  دوباره بمن توفیق ادامه تحصیل را عطا نموده است.   

 

۶ سرطان ۱۳۸۷

بامیان باستان

نوشته شده توسط محمد نعیم دهقان زاده در 8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

برگه ئی از خاطرات

 

 

سلام!

 

میدانی، وقتی از طریق تماس تلفنی آگاه شدم که روز جمعه مراسم عروسی تان است لحظه ای از شدت شوک نفسم بند آمد. بعد از آنکه صحبتهای تلفنی تمام شد، بطور غیر اراده در خاطرات گذشته ما پرواز نمودم و لحظه ای خودرا در عمق آنها احساس نمودم؛ وقتی خیلی کوچک بودی تورا در شیارهائیکه در جنب خانه تان واقع بود می بردم و اذیتت می کردم. در عین حالیکه گریه می کردی مرا با کلوخ و سنگ میزدی. چندین سال گذشت و روزی در پاکستان شنیدم که نامزد شدی. بعد از چندین سال وقتی در "سیاسنگ" به خانه ات آمدم خیلی بزرگ شده بودی ووقتی از دروازه با پیاله و چاینک چای در دست وارد شدی اصلا باورم نشد تو همان کسی هستی که چند سال قبلش خیلی کوچک بودی و حتی راه رفتن را بخوبی بلد نبودی.

 

از آن زمان ببعد تقریباً سال یکبار در سیاسنگ بدیدنت می آمدم و با دیدن تان خوشحال می شدم و خاطرات کودکی در ذهن هردوی ما تداعی می گردید. شرین زبانی و برخورد شایسته ات روحاً مرا بتو وابسته می ساخت و دلداده ات می شدم. ولی حقیقتاً عاشقت نمیشدم و تفاوتهای زیادی بین ما، قطع نظر از نامزدی تان و نارضایتی ات از این نامزدی، وجود داشت. گاهی آنقدر با لهجه عاطفی با من صحبت می کردی که مرا شدیداً متاثر می ساختی و دلباخته ات می شدم.

 

یادت است هر وقت در سیاسنگ می آمدم می گفتی خوشحال می شوی؟ یادت است بارها از نامزدی ات شکایت می کردی و من آنچه را که در ذهنم میرسید بعنوان پشنهاد ورهنمود برایت می گفتم تا با موضوع نامزدی ات کمتر مشکل احساس کنی؟ یادت است می گفتی وقتی نامزد شدی آنقدر خورد بودی که چیزی  از نامزدی نمیدانستی و بعد از آنکه ساعت نامزدی را در دستت بسته نمودند با خوشحالی در نزد برادر بزرگت رفتی و آنرا به او نشان دادی؟ وقتی این جریانات را بعداً برایم درد دل می کردی خیلی برایت احساس دلسوزی می کردم و در ضمن بالای پدرت بدلیل ظلم و ستمش در حق تان خشم میگرفتم. میدانستم که با آمدنم در سیاسنگ در خانه تان خوشحال میشدی. ولی من هربار با آمدنم در آنجا جگر خون میشدم و عقده ام می گرفت. مامایم بتو، یگانه دخترش، و خانواده اش خیلی ظلم می کرد و از شما میخواست که علاوه کارهای منزل به کارهای شاقه بیرون منزل از هر نوع آن با او کمک کنید. شما آنقدر در داخل و خارج از منزل کار می کردید که واقعاً در توان هرکسی نیست و نبود. با وجودیکه مداوم کار می کردید و لحظه ای آرام نبودید پدرت همیشه انتقادی بود و با چهره عبوس با شما و خانواده اش رفتار می نمود. راستی پدرت خیلی ظالم بود و بی مهریهای فراوان نسبت به شما و خانواده اش مرتکب می شد. بیشتر از سیزده سال قبل زمانیکه من برای سه هفته در آنجا بودم چنان با بد اخلاقی و زشت خوئی با همه رفتار می نمود که مرا به وحشت می انداخت. با مادرت خیلی زشت رفتار می نمود. نه تنها با مادرت، بلکه با تمام اعضای خانه بشمول مادرش خیلی زشت و حیوان صفت برخورد می نمود.

 

فراموش نمی کنم قضیه درد ناکی را که حکایت از ظلم پدرت می کند، برایم بیان نمودی و سخت متاثر شدم. دو سال قبل وقتی در سیاسنگ آمدم کمی مریض بودی و علی رغم مریض بودن به کارهای داخل و خارج از منزل می پرداختی. برایم توضیح دادی که روزی آنقدر مریض بودی که از بستر بیماری برخاسته نمی توانستی. مادرت در حالیکه در مقابل حجم کار کاملا توانش را از دست داده بود با چشمان نیمه اشک آلود از تو خواست که از بستر بیماری ات برخیزی و بهرنحوی ممکن اورا در کارها یاری رسانی، و تو آنقدر مریض بودی که حتی راه رفتن برایت مشکل بود و از شدت مریضی نزدیک بود برزمین بیفتی. با اینحال، تو رفتی تا مادرت را کمک کنی و از این طریق او و خودت را از قرار گرفتن در معرض سیل انتقادات و قالمقالهای پدرت نجات دادی.  

 

سال قبل در ایام تابستان در جاغوری آمدم و تصمیم داشتم بدیدار شما و بقیه دوستان بپردازم. اما ناگهان کار عاجل پیش آمد و تعطیلاتم را نا تمام گذاشته بکابل برگشتم. اوایل امسال در جریان غیبتت از خانه پدرت در سیاسنگ دیدن نمودم و نبودنت را سخت احساس نمودم. وقتی از قریه "خوشجی" در سمت سیاسنگ در حرکت شدم و در کوتل بین دوقریه نامبرده رسیدم لحظه ئی بر روی صخره ای نشستم و تمام اشجار، زمینهای زراعتی و اطراف منزل پدرتانرا با حالت افسرده تماشا نمودم. قبل از دق الباب کردن منزل، لحظه ای در اطراف حویلی به قدم زدن در جاههای پرداختم که معمولا تورا حین کار کردن و رفت و آمد میدیدم و چند قطعه عکسی از آن مکانها گرفتم که هنوزم در کامره عکاسی ام موجود است. هروقت فرصت می یابم دوربین عکاسی ام را روشن می کنم و سیمایت در ذهنم بتصویر کشیده می شود.

 

چندین ماه می شود که با رفتنت از سیاسنگ، سیمای دیگری به آن داده ای. ولی هربار وقتی در آنجا میروم هنوز تصویر ذهنی ات را در لابلای منزل پدرت و اطراف آن می بینم. گرچه تو از آنجا کوچ کرده ای و دیگر آنجا نیستی، ولی من کماکان بیاد خاطرات «بودنت» در آنجا میروم و دیدن آنهمه درختان، کشتزارها و سنگهای اطراف آن خانه تصویرت را هنوزم در ذهنم تازه می کند.

 

تو نیستی آنجا،

ولی هنوز سیاسنگ برایم آئینه توست.

 

تو دیگر رفته ای از آنجا،

ولی ذره ذره خاک سیاسنگ رنگ دیگری بخود گرفته است.

 

با رفتنت از آنجا،

تمام سبزه زارها و درختان سیاسنگ بی روح و ملال آور شده اند.

 

 

۳۰ جوزاه ۱۳۸۷

نوشته شده توسط محمد نعیم دهقان زاده در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •